هانا یعنی امید
وقتی اسمشو انتخاب کردم
وقتی در راه بدنیا اومدن بود
اون روزها
اون تنها بند اتصال من به زندگی بود
جوری که قبل از اون
زندگی من گویا بی معناترین و بی هدف ترین زندگی طول تاریخ بشر بود
اگر اون نمیومد
نمیدونم الان کی بودم، چی بودم، کجا بودم و داشتم چیکار میکردم
آیا اصلا وجود داشتم؟ یا اصلا وجود زندگی کردنو داشتم؟
اگه نمیومد، نمیدونم آیا اصلا دووم میاوردم تا ادامه بدم یا نه!
بیشتر دستاوردای ریز و درشتم در زندگی
پس از تولد اون اتفاق افتاد
شغل، درآمد، رهایی، خویشتن، مادری
قبلش سرگردانی ژرفی بود
زندگی، یا بهتره بگم، عمر من، تقسیم شده به قبل و بعد از هانا، قبل و بعد از امید زندگیم
امروز با سنم قضاوت شدم، با سنم بهم احساس ناکافی بودن دادن، با سنم قیاس شدم، گفتم توان کافی برای موندن شغلی که میخوای رو نداری، باشه قضاوتم کنید، امروز با سنم، دیروز با مادریم، پریروز با وزنم و قبلترش با موهای سفیدم، اما همه اینها برای من کافی است، اینکه میدونم زندگیم انقدر پر اتفاق و پر دستاورد بوده که روحم الان در این مرحله من موجود در من رو برای خودش کافی میدونه، باشه شما هر جور دوست دارید قضاوتم کنید، اما شما حتی نمیدونید قدرت قضاوتهاتون، چه نیروی پیشرانه ای برای مادریه که برای خودش و عزیزانش همیشه نه تنها کافی، بلکه زیاد بوده ...