ویرگول
ورودثبت نام
محمد
محمددرباره‌ی من چیز زیادی نیست که بخواهی بدانی.
محمد
محمد
خواندن ۶ دقیقه·۴ ماه پیش

آینه اختراع عجیبی ست!

احتمالا اگر دانشمندان دستی می‌جنباندند و بین آن همه پژوهش های بی سر و ته، یک مقداری هم تحقیقات متفرقه می‌کردند، در می‌یافتند که نشستن رو به روی آینه احتمالا -شما بخوانید یقینا- عجیب‌ترین کار دنیاست. می‌توانستند حتی یک لیست 10 تایی در بیاورند از کارهای عجیب، که نه تای دیگرش مطلقا برایم مهم نیست؛ همین که نشستن جلو آینه در صدر باشد کافی‌ست به نظرم.

اصلا خود آینه هم وسیله و اختراع عجیبی‌ست. هیچ چیزی نیست، هیچ چیز را به خاطر نمی‌سپارد، هیچ چیز را نمی‌بیند، قضاوت نمی‌کند( این را نوشتنم چون قضاوت نکردن این روز ها کلیشه باکلاسی است) و خلاصه هیچ هویتی از خودش ندارد. آینه "در لحظه زندگی کن" ترین موجود ممکن هست. هویتش آناً تغییر می‌کند. حتی در آن واحد می‌تواند هویت های مختلفی داشته باشد.

از این حرف هایِ کرختِ نچسبِ فلسفی‌طور که بگذریم، می‌خواستم این را بگویم: نشستن رو به روی آینه واقعا عجیب است. چند ثانیه اول همه چیز رو به روال است، علی العادت موهایت را مرتب می‌کنی، مرد باشی دستی به ریش هایت می‌کشی(ممکن است در این دور زمانه گوشواره هایت را هم بر انداز کنی)، زن باشی احتمالا چند ژست تمرین می‌کنی تا در مواقع ضرور بی درنگ از آستینت در بیاوریشان؛ اما همه اینها برای چند ثانیه است، چند ثانیه ای که احتمالا اگر راجع به این هم تحقیقاتی صورت می‌گرفت، مشخص می‌شد که غالب آدما هم، همین قدر کوتاه به آینه نگاه می‌کنند.

اما آنهایی که با زندگی رابطه‌ای شاگرد و استادی دارند، نه به انتخاب خودشان بلکه به گزینش زندگی و درس هایی از زندگی می‌آموزند، درس هایی که قبل از آموختن امتحانش را پس داده‌اند، گاهی دست تقدیر شانه هایشان را محکم می‌چسبد و نمی‌گذارد از رو به روی آینه جم بخورند. نمی‌دانم بعد از چند ثانیه، اما از یک جایی به بعد، دیگر نه موهایت را می‌بینی، نه بینی‌ات نه هیچ خط و خالی. یک لحظه غریبه ترین آدم ممکن رو به رویت ظاهر می شود( بله! بله! من هم قبول دارم باید با خودمان دوست باشیم، غریبه یعنی چه؟ تمام شد؟ ادامه دهم؟!) عرض می‌کردم: یک لحظه غریبه‌ای را میبنی، خجالت زده از دیدنش، از حس کردن حضورش، از اینکه چقدر آشناست و چقدر کم دیده‌ای اورا. همین جاهاست که یک دفعه یادت می‌افتد همین چند لحظه پیش بود، پشت نیمکت، کنار آن رفیق فابت، منتظر بودی سوت زنگ تفریح گوشت را کر کند و تو مثل تیری که شلیک شده باشد، در رقابتی خیالی با آن 28 شاگرد دیگر کلاس چهارم ب، زودتر از بقیه، از در خارج شوی؛ و حتی نگذاری یک دقیقه که نه، یک ثانیه از زنگ تفریحت را هم کلاس و مدرسه از تو بگیرد. از پله ها که پایین می‌آیی، سوز سرما که دست میبرد زیر لباست، چشمانت را که می‌بندی تا سعی کنی این بار حتی شده یک سی سی بیشتر اکسیژن وارد ریه‌هایت کنی... همین جاهاست که چشمانت را دوباره وا می‌کنی و می‌بینی نه وسط حیاط مدرسه، که وسط بیست و خورده‌ای سالگی هستی و داری به آدمی در آینه نگاه می‌کنی که هر لحظه بیشتر وجودش تورا مضطرب می‌کند. بگذارید یک پرانتز باز کنم، همان دانشمندان همیشه در حال تحقیق گفته‌اند، سرعت نور از هر چیزی در جهان بیشتر است، ولی باور کنید یا نه، سرعت زمان بیشتر است. معدود افرادی این را می‌داند. زمان سریع تر از نور می‌گذرد، مشکل زمان این است که خودش مبنای اندازه‌گیری شده و کسی دیگر در بازی به حساب نمی‌آوردش. ولی شاید اگر روزی، جایی در این عالم، در یک رقابت عادلانه، نور و زمان مسابقه می‌دادند شما هم مثل من به رای العین می‌دید، که نه که نور ببازد، اصلا گویی در این مسابقه شرکت نکرده است.)

همچنان نشسته‌ای، نگاه می‌کنی، خیره می‌شوی، دست می‌کنی سوزن می‌آوری و میدوزی چشمانت را به او، بلکه کمی آشناتر شود، ولی مثل کلمات که بیشتر دقت کردن بهشان هی نامفهوم ترشان می‌کند، کمتر میفهمی این آدم توی آینه را. چقدر چیزهای مختلفی راجع به او می‌دانم، انگار تک تک سطور زندگیش‌اش را، تک تک خواب‌هایش را، خیال‌هایش را، خاطرات خوب و بدش را، نگرانی‌هایش را، علایق‌اش را تا آنجا که بدانی ترجیح میدهد شب به کدام پهلو بخوابد را حتی می‌دانی، ولی نمیشناسی‌اش. می‌دانی از چه می‌ترسد و چه خوشحالش می‌کند، می‌دانی دوست دارد برنج را چطور دم بیندازد، می‌دانی دقیقا نیمرو چقدر باید پخته یا عسلی باشد تا آن روز برایش درخت ها سبزتر و هوا عالی‌تر به نظر برسد، می‌دانی بربری را به سنگک، سنگک را به لواش، موی بلند را به کوتاه و چشم مشکی را به آبی ترجیح می‌دهد، می‌دانی از چه کسی دلخور است، از کسی دلگیر است، از چه کسی دل شکسته است و از چه کسی خشمگین. می‌دانی صبح که بلند می‌شود، نه به خاطر اینکه باید از دندان هایش مراقبت کند، نه، بلکه به خاطر اینکه روتینش را از 20 به 30 و از 30 به 40 روز برساند، مسواکش را می‌زند. آنقدر راجع به او می‌دانی که حتی می‌دانی از چه فکری شرمگین می‌شود و از چه خیالی مست. می‌دانی دقیقا کجای آواز "اگر مراد تو ای دوست نامرادی ماست"ِ شجریان، جلوی خودش را می‌گیرد که اشکش در نیاید. می‌دانی بعضی شب ها به خودش می‌آید و می‌بیند دوساعت است دست خیالش را گرفته، نشانده کنار خودش و برای بار صدم غزلیات سعدی را برایش می‌خواند و به خودش می‌گوید: این جغرافیا هر چه نداشت، صدای شجریان و شعر سعدی داشت.

می‌دانی‌اش، خوب هم می‌دانی‌اش، می‌توانی تک تک رفتارهایش را پیش بینی کنی، اما باز نمیشناسی‌اش، اصلا عجیب همین جاست، چطور می شود یک آدم را حتی تا جزئی ترین علایق‌اش بدانی و باز نشناسی‌اش؟! انگار دانستن این یک-یک های کوچک، این جزء های جزئی، باعث نشده خود واقعیش را بشناسی، که اینطور خیره خیره، به او نگاه می‌کنی. دوستش داری؟ نمی‌دانم. دست کم از او خوشت که می‌آید؟ نمیدانم. با او قهری یا آشتی؟ بستگی دارد قهر و آشتی را چه تعریف کنی.

اصلا انگار آدم تا خودش را نبیند، خودش را نمی‌بیند (بین خودمان بماند، کیف کردم از مجازی که به کار بستم) اگر فیلسوفی، شاعری، یا دست کم پیامبری بودم، بعدها این را از من نقل می‌کردند.

حرف کش آمد که رسیدیم به اینجا؛ اما من هنوز هم دارم راجع به آینه حرف می‌زنم. دیدی! دیدی چقدر آینه عجیب است! از یک جایی به بعد کنار رفت، دستت را گرفت گذاشت کف دستش، خودش پاشد و انگار گفت: (تا شما حرف هایتان را بزنید من هم یک دوری می‌زنم.) می‌خواهم رندی کنم و یک جمله ادبی پیدا کنم که آینه را به درب تشبیه کنم اما خب ذهنم یاری نمی‌کند. از من همین را بپذیر، آینه دریست بزرگ، دری که نه مثل قصه علی بابا برای باز کردنش، نیاز باشد آن کلمات عجیب و غریب را سه بار پشت سر هم بگویی؛ دری که از تو نه اثر انگشتی، نه رمز پویایی یا تایید دومرحله‌ای نمی‌خواهد. کلید باز کردنش، کمی حوصله است. همین که چند ثانیه بیشتر از معمول خودت رو به روی‌ش بایستی، باز می‌شود، تو را در خودش می‌کشد و میخ کوبت می‌کند به خود در آینه‌ات.

آینه اختراع عجیبی ست.

آینه
۸
۰
محمد
محمد
درباره‌ی من چیز زیادی نیست که بخواهی بدانی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید