جان من؛ من جنگ را دیدهام. اینکه چگونه باتمام وجود می توان کشت و می توان مرد. کم زخم بر نداشتم از دیگران و خود و کم علاجشان نکردم. کم از دست ندادم عمرم را آدم ها را و مهم تر از همه خودم را. من رها کردن را بلد بودم در تمام آن زمان هایی که داشتم جان میکندم برای رها نکردن. زمان هایی که میدانستم بیشتر زخمی خواهم شد اما باز فرصت دادم. من شاید بچه نادان، ساده و دیوانهای بوده ام اما ترسو نه. کم به دل جنگ ها نزدم و کم شکست نخوردم ؛ اما میدانی بزرگ ترین رنج جنگ نیست، خانه ایست که ویران میشود.
بزرگ ترین استیصال زخم برداشتن نیست بی خانه ماندن است. بی خانه اگر برود آواره تر می شود بماند تمام. جان من بی خانگی حتی رویین تن ها را هم به گریه می اندازد. و من حال مانده ام وسط خرابه ای که نمی شود آن را ساخت پایی که خسته ترککردن های قبلی است و دستی که به هر آنچه باقی مانده چنگ می زند و شانه ای که خم شده است زیر بار طاق ویران این خانه.
جان من؛ ای کاش خانه ای بود اندازه یک اتاق همیشگی ،امن و با آرامش که میتوانستم بعد از هر جنگ و زخم نعشم را به آنجا بکشم برای سر پا شدن؛ اما حال خانه خودش یک زخم است که عفونت کرده و دردش را نه میشود ماند نه میشود رفت. اما من تصمیمم را گرفتم پاهایم که کمی جان بگیرد باز میروم و اینبار بازگشت محالتر میشود. می روم تا امید تمام نشود تا دست کم روزی جایی تمام توانم به بنا کردن یک خانه برسد. خانه ای خیلی کوچک، حتی دور؛ اما امن.

ا...آرامش.