سلام ویرگولی ها گوش کنید..
یاد م میاد سال 57 که زمزمه انقلاب به گوشم رسید
با اون سن کم برام جالب بود اقا ی خمینی رو نمیدونستم که یک رو حانیه توی ذهنم مثل نخست وزیر هویدا میدیدم
که یک سیاسیه و ضد شاه قیام کرده
تابستان 57 اخرین مسافرت خانوادگی بود
رفتیم یزد اخه پدرم یزدی بود بچه ها که 5 تا پسر و چهار تا دختر بودن همه در تهران در محله نارمک روی خشت افتادیم
بجز دو تا بزرگها که در بیمارستان مهر ایران بدنیا امده بودن
پدرم 15 سالگی تهران امده بود
و پیش خوانین قشقایی کار میکرد پیش انها 5 کلاس درس خواند تا کارهای دفتری کنه
مادرم قشقایی از طایفه دمر چوماغلو
یعنی به ترکی گرز ..
چوبی که سرش اهن داره به هر صورت قسمت شون بود
مادرم یتیم بود شش سالگی پدرش با بیماری باد سرخ از دنیا؟ رفت پیش خان خیلی احترام داشت پدر بزرگم
یک جنگجوی شجاع با قطار فشنگ و برنو بر کولش صداش میزدن..
حسین بیک.. اق داداش
بر میگریم نارمک.... وقتی از مسافرت برگشتیم پی به اوضاع خراب بردیم همه جا مرگ بر شاه نوشته شده بود
کمی ترسیده بودم...
از اینکه فهمیدم یک روحانی و در تبعیده طرف دارش شدم
یزدیها ریشه ایمانی قوی دارن مسلمان های حلال خور و کم خور
یادم میاد پدرم ما رو به هیعت میبرد و برای نماز همه رو بخط میکرد.. نماز به زور نه میگفت وظیفه است...
بگذریم دیر نشد که دیدم یه پیستو له رنگ تو دستم و عکس رادیولوژی چهره امام و بعد حکومت نظامی توی کوچه های شهر با پسر همسایه دوتایی. .
. شهر رو نقاشی میکردیم.. بعضی شب ها دیده میشدیم در میرفتیم. هر دو با کاپشن مشکی میرفتیم. که برادر بزرگه همسایه که چپی هم بود برامون گرفته بود... چهار تا خونه اونورتر سعید اسدی در زندان ساواک بود که الان هم دست راست رجو یه گاهی گاردی ها دنبالمون
میکرد ن.. مجبور میشدیم تا صبح تو خرابه مخفی میشدیم..
ادامه دارد.....