ویرگول
ورودثبت نام
ژولیده خسته.  ..  ..؟
ژولیده خسته. .. ..؟هر وقت به بهار فکر میکنم مغزم جوانه میزند ؟
ژولیده خسته.  ..  ..؟
ژولیده خسته. .. ..؟
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

میدونم خوب هم میدونم2

یادم میاد تصمیم گرفتم توی روز عکس ایت الله الخمینی رو اسپره کنم

حوصله ام سر رفته بود رفتم جلو ی مخابرات هفت حوض یک کیوسک تلفن زرد رنگ تمیز. و رنگ شده

تعجب کردم چطور فراموشش کردم دست کشیدن رو ش متوجه شدم تازه رنگ شده

یک پلیس از مخابرات امد بیرون و با نگاهی تحسین بر انگیز به کیوسک لذت میبرد که با مراقبت ویژه شعاری نوشته نداره منم تو باغ و حس مامور نبودم

تصمیم داشتم عکس اسپری کنم

مامور همین طور که نیش خند میزد سمت مخابرات رفت منم مثل ادمهای مکانیکی به چیزی فکر نمیکردم

فقط عکس امام رو کلیشه و رنگ پاشیدم

در صدم ثانیه

مامور با یک لیوان چای امد دم کیوسک داشت لذت میبرد دیدم چشمانش

چپ شد

دست زد دید تازه تازه اول منو نگاه کرد به خودش گفت این بچه جرات نداره

منم ترسیده بودم پرسید ندیدی کار که بود

مظلوم شدم گفتم نه پشتم به کیوسک بود

سریع رفت رو پله ها یکی رو صدا زد گفت به پایین خودش رفت بالا باور کنید میخواست گریه کنه هر وقتی یادم میرفته دلم میسوزه

نمیدونست این بچه فیلم بازی کرده کل این منطقه کار این نو جوانه و نقاش اصلی همینه

که مظلومانه نگاه میکنه و میگه نه ندیدم...

تا مامور رفت منم اهسته قم زنان دور شدم

ولی فحش هاشو میشنیدم سر کوچه که رسیدم طبق مغتضای سنم الفرار .. . .

دلم مثل کون مرغ نبض میزد

هر چند لازم نبود فرار کنم

هیچ وقت اون روز رو فراموش نمیکنم

بعد از بیست و دو بهمن پیروزی انقلاب که مرکز درگیری ها هم شرق تهران بود

فکر میکردم ارامش بر میگرد ه ولی نمیدونستیم زهی خیال باطل

اون روز ا برای رسیدن به در امد هر کدام از ما برادر ها کاری میکردیم منم میدان هفت حوض بساط کتاب فروشی داشتم

از صمد بهرنگ و شریعتی مارس لنین کلا اسلامی تا الی اخر هر کتابی برای فروش میخریدم اول میخوندم

این کتابها با من چه کردن حتی جلسات حزب توده هم میرفتم

و از نظر هاشون نت و صورت بر داری میکردم

بهم میگفتن بچه اینجا چی میخوای وقتی نگاهشون میکردم عقب میرفتن میگفتن خوش اومدی

بگذریم میزارم برای بعد

برادر بزرگه که دیپلم گرفته بود سربازیش هم توی گارد جاویدان تمام کرده بود خیلی مورد توجه رو حانی مسجد بود اقا ی محقق

ولی خیلی زود اسلحه خودش رو که ام 3 مسلسل المانی بود تحویل داد

و اصرار اقای محقق هم برای ماندن فایده نکرد

یادمه اون وقتها همه اسلحه توی خونه داشتن ولی اون اسلحه را خیلی دوست داشتم

ولی هنوز سه تا اسلحه توی خونه داشتیم ولی من اجازه نداشتم دست بزن.م...

فقط گاهی که برادر ها نبودن بر میداشتم بازی میکردم وقتی خون عشایری میپجوشید میبردم پشت بام رگبار هوایی میزدم

و با هیجان و ترس که دعوا نکنن منو

اسلحه رو میزاشتم سر جاش اون چیزی که میشنیدم

از مادرم فقط این بود مردم رو با تیر نزنی همین....؟

از یه زن قشقایی انتظار دیگه نمیشد داشت 7 سالگی اسب سواری میکرده و تیر اندازی

مادر کجایی دل تنگتم

هنوز روسری تو که مچ پیچ کردی دور مچ دستم میبندم

مثل اینکه فقط جسوری پدر ش و متفاوت بودن رو توی من میدید فقط منو صدا میزد ... علی بیک

کم کم کل خانواده بیک صدا م میکردن انوقتا دوست داشتم بچه بودم

بزرگتر شدم سنگینی شو حس میکردم یا58 ماه جنگیدن شروع شد مادرم دوست داشت حق جو و حق پرست باشم

ادامه دارد.....

شد پتهپتهمیکرد

بچهرنگ
۰
۰
ژولیده خسته.  ..  ..؟
ژولیده خسته. .. ..؟
هر وقت به بهار فکر میکنم مغزم جوانه میزند ؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید