سلام آقای دارسی.
روزها خیلی بلندند و هر روز تابستان انگار سه روز پاییز و زمستان است، خسته شدم.
برای کم کردن ملال امروز علاوه بر کار و درس، عصر را جور دیگری گذراندم.
لا به لای مدادهای رنگی خواهرم ( طراحی لباس میخواند و تعداد زیادی مداد رنگی زیبا دارد) یک مداد مشکی نسبتا قدبلند انتخاب کردم، چند بار تلاش کردم تا بالأخره توانستم آن تارهای عاصیِ بیحوصلهی زیبا را یک جا بین فرق سر و خط گردنم ثابت و محکم کنم.

خیالم که از موهایم راحت شد، به جان فرشها افتادم و حتی زیرشان ( کنارهها منظورم است) را جارو زدم و بعد هم کتابخانه کوچک اتاق را گردگیری کردم و دوباره همه چیز را سر جای خودش برگرداندم. تمامی این مدت چاوشی میخواند و گاهی دستم مکث میکرد و چشمانم برای دقت بیشتر، باریک میشد تا بهتر بشنوم. در لحظه بشنوم. انگار که من آن مصرع را زندگی کردهام و بدنم این را خوب تشخیص میداد برای همین به احترام آن درد، خودمختار سکوت میکرد. لحظههایی که حتی سلولهای مردهام نیز گوش تیز میکردند تا بشنوند.
راستی به سلولهای مردهتان فکر میکنید آقای دارسی؟
مراقب خودتان باشید و برایم بنویسید.
ـ بلو
• شماره دو