
کتاب بامداد خمار که نویسنده آن فتانه حاج سید جوادی متولد ۱۳۲۴ کازرون، در سال ۱۳۷۴ اولین رمان خود با عنوان بامداد خمار را در ۴۳۹ صفحه نوشت و انتشارات البرز آن را چاپ و منتشر کرد.
این رمان علاوه بر شهرتش در ایران در خارج از کشور هم شناختهشده است.
سوزان باغستانی آن را به آلمانی ترجمه کرده و حدود دههزار نسخه از آن چاپ و به فروش رفته است.
نیلوفر مجلسی نیز در سال ۲۰۲۲ آن را به انگلیسی ترجمه کرد.
خلاصه داستان: دختری به نام سودابه، عاشق پسری که با او اختلاف فرهنگی و طبقاتی زیادی دارد میشود، داستان اصلی از جایی شروع میشود که سودابه از عمهاش کمک میخواهد و عمهاش که محبوبه نام دارد داستان عاشقیاش را برای او تعریف میکند محبوبه دختری با اصل و نسب و خانواده فرهیخته که همیشه در رفاه و آرامش است، عاشق شاگرد نجار محل میشود که پدرش را از دست داده است و خودش مرد خانه است و با زحمت و سختی زندگی خود را میگذراند و این عاشقی مشکلاتی را برایشان به وجود میآورد و....
بامداد خمار؛ زمانی که عشق، زیر بار تفاوتها آرام آرام فرو میریزد.
بعضی از داستانها فقط روایت یک عشق نیستن؛ روایت فروپاشی دوجهان اند.
بامداد خمار از آن دسته داستانهایی است که، در ظاهر قصه دلباختگی یک پسر و دختر جوان است و در عمق، روایتی تلخ، از عشقی که سرانجام ندارد.
این رمان، بیشتر از اینکه درباره عاشقشدن باشد، درباره تابآوری زندگی بعد از عشق است و درست همینجا است که پای اختلاف طبقاتی، تفاوت فرهنگی، طرد شدن و ویرانی رابطه به وجود میآید.
محبوبه از جهانی میآید که در آن نظم، تربیت خانوادگی، آبرو و نوعی ظرافت در زیستن مهم است او در فضایی رشد کرده که خواستن، معنایی متفاوت دارد؛ رنج را به شکل دیگر متوجه شده، نیاز را طور دیگر تجربه کرده و از زندگی، تصویر متفاوت در ذهنش دارد.
اما رحیم از جهانی دیگر آمدهاست؛ جهانی که در آن، ماندن مهم تر از رویاست.
فاجعه از جایی شروع میشود که، به جای اینکه تفاوت هایشان را ببینند، خیال میکنند عشق میتواند به تنهایی از پس همهچیز بر بیاید اما عشق، هر چقدر عمیق، واقعی، سوزان و خالص باشد، وقتی وارد میدان زندگی میشود، با واقعیت رو به رو میشود؛ و واقعیت، همیشه به نرمی رؤیا نیست.
یکی از تلخترین لایههای بامداد خمار برای من، همین اختلاف طبقاتی است؛ چیزی که در ابتدا شاید فقط یک فاصله به نظر برسد، اما کم کم تبدیل به شکافی بزرگ و عمیق میشود که رابطه را میبلعد.
اختلاف طبقاتی همیشه پول و امکانات نیست گاهی در شیوه درست حرفزدن، گاهی در توقعات، گاهی در شیوه محبت کردن و گاهی تصویر نانوشته ذهن هر کس از«زندگی خوب» است.
وقتی دو نفر با دو طبقه متفاوت کنار هم قرار میگیرند، فقط داراییهایشان فرق ندارد؛ ترسهایشان فرق دارد و تعریفشان از امنیت نیز فرق دارد.
رحیم شاید زندگی را میدان مبارزه ببیند، و محبوبه، زندگی را جایی برای به دستآوردن آرامش، همین تفاوت بنیادین کافی است تا عشق، از بین برود و تبدیل به نفرت شود.
تفاوت فرهنگی؛ وقتی انسانها حرف هم را می شنوند، اما نمیفهمند.
به نظرم تراژدی محبوبه و رحیم فقط از جنس فقر و ثروت نیست؛ بخش بزرگی از این رنجها، از تفاوت فرهنگی است.
فرهنگ فقط کتابخواندن و یا نوع پوشش نیست؛ فرهنگ یعنی شیوه مواجهه با خشم، مدل دعوا کردن، سبک دوست داشتن، میزان تابآوری و حتی اینکه انسانها چطور از هم توقع احترام دارند.
محبوبه و رحیم شاید کنار هم زندگی می کنند، اما از یک زبان عاطفی مشترک برخوردار نیستند.
یکی شاید محبت را در کلام و توجه ببیند و دیگری در تامین معاش و یا حضور فیزیکی، یکی سکوت را توهین بداند، دیگری سکوت را طبیعیترین واکنش، همین تفاوتها ظاهراً کوچک، در طول زمان به سوءتفاهم های بزرگ تبدیل میشود.
بامداد خمار برای من فقط یک رمان پر فروش یا یک قصه عاشقانه تلخ نیست؛ بلکه تجربه است، که فقط در زندگی عاشقشدن مهم نیست، بلکه درست عاشقشدن مهم است.
محبوبه و رحیم به ما یادآوری می کنند که عشق، اگرچه زیباست اما اگر عاشق انسانی درست نشویم، نتیجه کار تباهی و نابودی است.
در عاشقی باید به خیلی موارد توجه شود، مثل شناخت کامل و دو طرفه، توجه به تفاوت های فرهنگی، توجه به اختلاف طبقاتی، بلوغ فکری و توجه به نظر والدین، زمانی که به این موارد توجه شود عشقی درست و پایدار به وجود میآید.