آوار خاطرات
به روی فردای ما دریای خون شد
گوشها کَر میشود از سرودهها
نه امیدی به بیداری
نه فردایی ز هوشیاری
نه دیداری
نه اقیاری
فقط لرز از کسی داری
که نه یار است و نه اقیار
که سرما میزند بر جان
در آن آتشگهِ خود جوش
میسوزد کسی در آن...
صدای داد میآید
ز جان فریاد میآید
نگاهم نم به نم
یاد از دل فرهاد میآید
غم از دستت فراری
سوی من با یاد میآید...
"ژیوان"