بسم الله

چند روزی از امتحان های نفسگیر خرداد ماه می گذشت .بالاخره با هر بدبختی که بود پایه دهم را هم گذراندم.
با خودم گفتم که بد نیست با تعدادی از دوستان و آشنایان برنامه ای تفریحی (چه سینما باشد و چه طبیعت گردی یا هر چیز دیگر) بگذاریم و دلی از عزا و ماتم در بیاوریم.
می دانستم فقط من نیستم که می خواهم دق و دلی این مدت زیادِ به اصطلاح خر خوانی و تفریح نرفتن را حسابی جبران کنم و فقط من نیستم که نیاز به خالی کردن آن همه انرژی سرکوب شده دارم.
در همین فکر ها بودم که ناگهان فرهاد به من زنگ زد. دل به دل راه دارد دیگر! او با زنگ زدنش، به تنها نبودنم در فکر تفریح مهر تایید زد!

فرهاد که چند سالی از من بزرگتر است و مثل من محصل نیست، مثل همیشه سرم غر زد که ای خرخوان دیگر بهانه امتحان و مدرسه نداری! (بماند که معدلم با آن همه بدبختی که کشیده بودم تازه به زور شده بود پانزده و چهل و پنج صدم. برای فرهاد پانزده و چهل و پنج صدم حتی حکم بیست و دو و چهل و پنج صدم از بیست را دارد! )
پیشنهاد داد که با دیگر پسرعمویمان جواد به جایی دنج در اطراف شهر برویم و به تفریح و گردش و لمبادن بپردازیم! قبول کردم که هیچ در دلم صد دست زدم و هزار جیغ و هورا کشیدم!
به او گفتم که من هم هوای این چیز ها را کرده بودم و گفتم که چقدر خوشحالم کرده. گفت که از این هم خوشحال تر خواهی شد.
چرایی اش را پرسیدم ، پاسخ داد:« از سفر شیرازم که مطلع هستی ؟ جایت خالی. حسابی خوش گذراندیم.
از آنجا که خواستیم برگردیم با زحمت بسیار مقدار زیادی عرق ناب با خود آوردم . از روی مرام ، تک خوری ننمودم که لذت رفتن به فضا را با هم تجربه کنیم و ببینیم که این عرق، عرق، که میگویند چیست!»

ابتدا کمی خشکم زد و در عجب ماندم. بعد متحیرانه به او گفتم :« چه؟ عرق؟!» گفت :«یواش تر ! کسی نباید بفهد. حالا که مرام گذاشته ام و تو را دعوت کرده ام، پایه باش و بی جنبه بازی در نیاور . کسی جز خود ما سه نفر خبر ندارد. می دانی که اگر دیگران بو ببرند چه می شود؟ » گفتم :« بله میدانم کلاهمان دقیقا می رود پس کله معرکه!»
من که دوست نداشتم برچسب بی جنبه و بچه سوسول را بخورم پیشنهادش را قبول کردم. البته بدم هم نمی آمد حالا که کمی بزرگ شده ام جرعه ای یا حتی شده چند قطره ای از عرق ناب را به صورت فول اچ دی تجربه کنم. چند قطره که ایرادی ندارد.
برای رفتن هماهنگی های لازم را انجام دادیم. قرار شد اول صبح که خلوت است برویم و بهانه مان برای خانواده ، رفتن برای کوهنوردی باشد.
فرهاد با ماشین پدرش دنبالم آمد. جواد جلو نشسته بود و به ناچار من هم رفتم عقب. کبکشان خروس می خواند و البته کمی هم دست پاچه به نظر می آمدند.از اینکه دیر سوار ماشین شدم و کمی هم ضایع به نظر می آمدم شاکی بودند. می گفتند :«تو آخر ما را لو می دهی! »

فرهاد بر خلاف همیشه صدای آهنگ را خیلی زیاد نکرد . انگار زمزمه ای بود که پس زمینه ای برای صحبت های ما باشد.
فرهاد گفت که نباید کسی مشکوک شود. متاسفانه ایران است دیگر! خارج این حرف ها نیست و فلان است و بهمان! گفت با چه بدبختی عرق را داخل صندوق عقب مخفی کرده و در ادامه همینگونه از در و از دیوار حرف می زد. فقط کم مانده بود از پنجره هم سخن بگوید!(بی مزه اگر هستم به بزرگی خودتان ببخشید، برویم سراغ ادامه اش…) .
تعجب کردم . با اینکه بچه مثبت تری نسبت به بقیه به نظر می آمدم به اندازه فرهاد ترس نداشتم ولی حالا با حرف های او اندک اندک من هم داشتم مضطرب می شدم. فکر نمی کردم انقدر ها هم خطرناک باشد.
فرهاد همینطور می رفت. از چند روستای همجوار هم گذر کردیم، انقدر رفت که با خودم گفتم نکند از مرز ایران هم بگذرد! حداقل دو ساعتی در راه بودیم! به اصرار من و به اجبار حرف های جواد ، بالاخره راضی شد که از جاده اصلی خارج شده و وارد یک جاده خاکی شود تا بالاخره در جایی در تپه ای که حتی المقدور سرسبز باشد اتراق کنیم.
همین که خواست بپیچد، یکدفعه ماشین ایستاد. فرهاد از ماشین پیاده شد. چرخ پنچر شده بود! فرهادِ مضطرب، دودستی بر سرش زد . گفت :« زاپاس که ندارم هیچ ، پولم را هم جا گذاشته ام که به مکانیکی بگویم بیاید هیچ ، جواب پدرم را چه بدهم؟ تازه اگر مکانیکی بیاید ممکن است هم چیز لو رود!»
دیگر داشت شورش را در می آورد. همه شبیه شکلک دو چشم گردِ بی دهانِ داخل صفحه کلید گوشی، به او نگاه کردیم(دقیقا همین شکلک:😶) !
من هم یک «ای واای بابا تو ام ها! چقدر ترسویی» به آن افزودم.
خوشبختانه جواد که پدر مایه داری هم دارد گفت که به اندازه کافی با خود پول آورده و گفت که این بار هم مهمان من! به امداد خودرو زنگ زدیم و با بدبختی نشانی مان را به او فهماندیم.
مکانیک بعد از مدت زیادی رسید. بعد سلام علیک چرخی دور ماشین زد تا چرخ پنچر را بیابد.

موقع راه رفتن مکانیک، فرهاد هم دنبالش می رفت که مبادا سمت صندوق عقب برود، بویی بشنود و کار خراب شود! میگفت حاجی به خدا این نیست آن یکی چرخ جلو است چرا می روی سمت چرخ عقب! مکانیکی گفت اینجایی که هستیم نمی شود تعمیرش کرد و باید برویم تعمیرگاه. چاره ای نبود .جلوی ماشین را قلاب کرد و ماشین را آویزان وانت.
حالا آن همه راه را دوباره باید برمیگشتیم. آن هم با سرعتی کمتر از قبل. خیر سرمان آمده بودیم تفریح که زهرمارمان شد. خلاصه به هر گونه که بود بالاخره به تعمیرگاه رسیدیم و ماشین تعمیر شد. حتی داخل تعمیرگاه هم فرهاد تمام تلاشش را می کرد تا کسی سمت صندوق عقب نرود!
چیزی تا ظهر نمانده بود! خسته و کوفته بودیم. ولی دلمان نمی آمد بی بهره به خانه برگردیم. فرهاد دوباره گازش را گرفت ولی این دفعه راضی شد که دیگر لفتش ندهد و زودتر یکجایی که خلوت است بایستیم.
دوباره به جاده ای رسیدیم که جدا از جاده اصلی بود و خاکی. فرهاد این دفعه احتیاط کرد. ماشین را نگه داشت. پیاده شد و جاده را نگاه کرد تا مبادا شیشه ای چیزی نامردی کند و دوباره کارمان را زار!
رفت و جلوی ماشین را بررسی کرد. درست در همین موقع ماشین پلیسی در کنارمان ایستاد!
همه خشکمان زد. با خودم گفتم نکند مکانیکی دمی از غفلت ما استفاده نموده، ماجرا را فهمیده و به پلیس اطلاع داده باشد! درست مثل فیلم های پلیسی! فرهاد مانده بود که فرار کند یا بماند. اقای پلیس پیشقدم شد و صدایش زد. فرهاد در حالی که آب دهانش را قورت می داد با قدم های پرتردید و آرام به سمت پلیس رفت اما ناگهان سوار ماشین شد ، سریع روشنش کرد و در رفتیم. پلیس مشکوک شد و آژیر زنان دنبالمان کرد.
ما هر چه می رفتیم ول کنمان نبود. تعداد ماشین های داخل جاده کم بود وگرنه با آن سرعتی که داشتیم قطعا تصادف سنگینی می کردیم. راه دیگری نبود ، فقط می رفتیم. یکدفعه رسیدیم به عوارضی و ایستگاه پلیس، همانجا جلویمان را پلیس دیگری گرفت و دیگر راهی برای فرار نداشتیم.
باورم نمی شد! بازداشت شدیم! کارمان حسابی بیخ پیدا کرده بود. ما را پیاده کرده و شروع به بررسی ماشین کردند. ما را بردند داخل پاسگاه. از ما بازجویی کردند و بیشمار سوالات عجیب و غریب و بی ربط پرسیدند. از اسم و فامیل و سن بگیر تا نسب و منصب و چرایی ساخت و پاختمان با یک مجرم پولشو!

ما قسم می دادیم که پولشویی کجا بوده، همدست کیست و ساخت و پاخت دیگر چیست؟! بعد کلی بحث و حرف زدن کسی که از ما بازجویی میکرد بالاخره داشت می فهمید که ما را اشتباه گرفتند ولی فرهاد ترسوی دهن لق (که خودش از بس گفته بود ضایع بازی در نیاورید پدرمان را در آورده بود) نتوانست دهانش را نگه دارد و ناگهان گفت : «ما حتی عرقی همراه داشتیم و آن را نخوردیم. آن را هم تقدیمتان می کنیم ! تو را به قرآن بگذارید برویم.»
هیچ دیگر . تازه داشتیم خلاص می شدیم که باز نکیر و منکر بازی اقای پلیس شروع شد. می خواستند ما را جای دیگری ببرند که خدا رحم کرد و سربازی فرشته نجاتمان شد. وارد که شد ، بعد از احترام نظامی گفت:« قربان! جناب احمدی گفتند ظاهرا این ها متهم فراری نیستند. فقط چیز مشکوکی هم در صندوق عقبشان پیدا کردیم و …» پلیس گفت :« بله می دانم. عرق و نجسی…» سرباز فوری پاسخ داد:« خیر قربان ! ابتدا ظاهرش را دیدم ما هم همین فکر را کردیم. عرق بود ، اما از این عرق های گیاهی عطاری بود قربان! فکر کنم عرق بیدمشک بود قربان!»
ما که تا آن لحظه قلبمان دیگر به دهانمان هم رسیده بود ، چند لحظه به هم نگاه کردیم و بعد مثل بمبی بزرگ، خنده مان کل اتاق را ترکاند!
فهمیدیم فرهاد در شیراز گذرش به مغازه های عطار فروشی و عرقی جات خورده و بی خبر از همه جا به خیال خودش عرق اعلا آورده.
فرهاد نمی دانست که چه حالتی داشته باشد. هم سرش را تکان میداد هم می خندید و هم ابروانش به هم گره خورده بود. وضعی داشت برای خودش.
به پلیس گفتم :« دیدید قربان! تازه این هم که فرهاد گفته بود قلابی درآمد! خواهشا دیگر ولمان کنید!»
پلیس نهیبی به ما زد و گفت:«ساکت باشید! مگر اینجا سیرک است که پاسگاه را گذاشتید سرتان! بگذارید ببینم پس برای چه پلیس آمد فرار کردید اگر بیگناهید؟»
جواد گفت:« خب قربان معلوم است! وقتی آنگونه پلیس جلوی آدم می آید توقع چه چیزی را دارید؟ آدم بیگناه هم باشد فوبیا بر میدارد»
پلیس گفت:« آنها آمده بودند نشانی ماشینی را که راننده اش مجرمی بس خطرناک بود را از شما بپرسند. بلکه شاید ماشینی با آن مشخصات دیده باشید…. هیچ وقت هم دنبال عرق مرق نباشید که تباهتان می کند. خدا را شکر که عرقتان از نوع بید مشک در آمده! فواید زیادی دارد ، حتما از آن استفاده کنید… » باز صدای خنده مان بلند شد.
پلیس اخمی کرد و گفت:« بس است، بس است دیگر! بروید. خیلی هم خوشحال نباشید . کلی باید جریمه سرعت غیر مجاز و ویراژ های خطرناکتان را بدهید!» در همان لحظه همه به جواد نگاه کردیم…
پینوشت: این یک برداشت آزاد از خاطره ای از نوجوانی یکی از معلمان سابقم بود .
ناگفته نماند که مقداری شورش کردم و همینطور ، کم هم در آن پیاز داغ نریختم!
امیرمهدی مهرگان