توی چند پارت اتفاقاتی که این مدت اتفاق افتاد و تبدیل به خاطره شد رو مینویسم، یه جاهاییش خنده داره،به یه جاهاییش هم از شدت گریهدار بودن میخندیم.
روزای اولی که اومده بودیم تهران، به پیشنهاد دوستم عصر قرار گذاشتیم که راهی یک مکان دیدنی بشیم، من خسته بودم و با این ایده که تا زمان حرکمون یکی دو ساعت وقت هست، گوشی رو زنگ گذاشتم و خوابیدم،
از شدت هیجان خودم زود تر از زنگ گوشی بیدار شدم ( که ایکاش با زنگ گوشی هم بیدار نمیشدم😅🤦🏻♀️)
من قبلا این مسیر رو رفته بودم ولی جزئیات مسیر رو یادم نبود و به دوستم اعتماد کردم و دیگه برای مسیریابی هم جایی سرچ نکردم💔،
مسیر متشکل از یک دو راهی بود که در واقع ما باید سمت چپ میپیچیدیم و حدود نیم ساعت پیاده روی میکردیم تا به مکان مورد نظر برسیم،
در حالی که داشت با اعتماد به نفس مسیر رو به من میگفت پیچید سمت راست (من هم از دنیا بی خبر🤦🏻♀️)، به جای نیم ساعت راه، چهل دقه رفتیم جلو ( دیگه اینجا شک کردم)،
گفتیم واسه اینکه مطمئن بشیم راه رو درست اومدیم بذار از یه رهگذر بپرسیم، اونجا بود که با شاهکاری که رقم زده بودیم مواجه شدیم😭،
توجهتون رو جلب میکنم که این مسیر 40 دقه ای رو دوباره پیاده برگشتیم و وقتی رسیدیم به نقطه اول به دلیل خستگی تغییر مقصد دادیم و از ادامه مسیر منصرف شدیم😅😭.
خلاصه اینکه هیچوقت کار از محکمکاری عیب نمیکنه و اگر امکانش هست اول محکمکاری کنید و بعد تصمیم های نهایی رو بگیرین💔.