
یه روز عصر، پشت لپتاپ نشسته بودم، یه پروژهی سنگین داشتم و فقط صدای تایپکردنم با صدای یخچال رقابت میکرد. چاییِ نیمسرد کنار دستم، یه تب باز توی گوگل با عنوان "چرا دیگه حوصله برنامهنویسی ندارم؟"
اونجا بود که فهمیدم:
تنهایی در برنامهنویسی، گاهی بیشتر از یه حس عادیه.
برنامهنویسی از بیرون جذابه. مانیتور روشن، موزیک آروم، و تو که داری دنیا رو با کد میسازی.
اما یه روزی میفهمی که انگار داری توی خلأ کار میکنی. نه کسی هست کارت رو ببینه، نه کسی که باهاش مشورت کنی.
تنهایی در برنامهنویسی یواشیواش رشد میکنه تا وقتی یه روز از خودت میپرسی:
«واقعاً چرا دارم این کارو میکنم؟»
هیچکس مزاحم نمیشه. راحتی، عمیق میری توی مسأله. این یعنی لذت حل مسئله.
تنهایی مجبورت میکنه مستقل یاد بگیری. چیزی که تو تیمهای شلوغ کمتر اتفاق میافته.
آروم بودن فضا باعث میشه ذهن باز بشه و ایدههای خاص بزنه بیرون.
بدون بازخورد، بدون همراه، انگیزه کمکم بخار میشه.
وقتی با کسی مقایسه نمیشی، نمیفهمی کارت خوبه یا نه. شک همهجا هست.
توی کار گروهی چیزهایی یاد میگیری که تو تنهایی ممکن نیست بفهمی.
✅ وارد جامعه شو: گروههای فنی، رویدادهای آنلاین، حتی انجمنهای کوچیک.
✅ با یکی پروژه بزن: جفتبرنامهنویسی یا همکاری فریلنس.
✅ چالشمحور کار کن: مثلاً یه چالش ۳۰ روزه کدنویسی.
✅ زندگی رو یادت نره: تفریح، ورزش، کتاب، ارتباط با دوستا.
تنهایی در برنامهنویسی نه خوبه، نه بد.
این خودت هستی که تصمیم میگیری باهاش رشد کنی یا توش گم شی.
نظرتو بنویس. شاید یکی دیگه هم الآن دقیقاً همین حس تو رو داره.