خستهام آنقدر، عطار از گلابش خسته است
پشتِ در، قفل از سکوتِ بیجوابش خسته است
باغ از این پاییزهای پشتسرهم زرد شد
شاخه میداند تبر از پیچوتابش خسته است
رود وقتی میرسد با خشم تا آغوش سنگ
موج میداند که آب از اضطرابش خسته است
ابر میبارد ولی چیزی عوض در خاک نیست
آسمان از وعدههای بیحسابش خسته است
شمع میسوزد تمام شب برای روشنی
شعله میداند که موم از التهابش خسته است
بس که دل تا مرز مردن رفته و برگشته باز
مرگ هم از قبض و بسط و از عذابش خسته است
بس که هر شب نام تو افتاده روی کاغذم
جوهر از تکرار تلخ انتخابش خسته است
آنقَدَر «آدینه» از این واژهها شعر آفرید