عاشق نوشتن رمان های کوتاه هستم ،چون رمان ها از دل زندگی هامون سرباز می کنند،این رمان تلنگری ست به اکنون ما انسانها که به جای اینکه هوای همدیگرو داشته باشیم ودر شادی هم شریک باشیم ،خودمون رو در رقابت های بیهوده باهم قرار دادیم.
صبح که می شد ، نوری که از پنجره می تابید ، تمام کلبه ی جنگلی رو روشن می کرد، وامید را در دلش جاری می کرد. چای رو توی همون سماور قدیمی دم می کرد و طبق روال همیشه،ساعتها از پنجره زل می زد به کوه البرز ، که عظمتش بهش انرژی و نیرو می داد،. اسمش «بی بی گل»بود، بیشتر دوران میانسالیش. رو در انتظار به سر برده بود.شوهرش که سالها فوت کرده بودو پسرش هم به شهر رفته بود و دیگه برنگشته بود.
روزی که در حال مرتب کردن صندوقچه ی قدیمی بود ،دفتر ی با جلدهای کهنه که پر از خاک شده بود توجهش را جلب کرد،بازش کرد ،اشک در چشمانش حلقه زده بود،تمام آرزوهای دوران جوانیش را در آن نوشته بود ،بعضیهاشون برآورده شده بودند و بعضی نیمه کاره رها شده بودند،اول خواست بی تفاوت باشه، ولی دوباره بازش کرد و خاک روش رو پاک کرد،یکی یکی آرزوهایش را خواند ومرور کرد،اخرین آرزویی که نوشته بود دیدن پسرش بود که دیگه برآورده نشده بود ،ناگهان فکری به سرش زد ،دفتر را لب طاقچه گذاشت،از فردای اون روز راه افتاد تو ی روستا واز همه ی مردم آرزو هاشون می پرسید و در دفتر می نوشت،هر آرزو که می نوشت ،دعایی می کرد ودفتر رو می بست،یکی می خواست مادرش سلامتیش بدست بیاره،یکی آرزوش قبولی پسرش بود،یکی دلش بچه می خواست و هزاران آرزوی دیگه،و هر آرزویی که نوشته می شد بعد از چند وقت برآورده می شد و مردم روستا در کمال تعجب شاد و خرسند می شدند،دیگه حالا همه از وجود دفتر باخبر بودند از بی بی گل می خواستند که آرزوهاشون بنویسه و براشون دعا کنه،یک روز که بچه های روستا پیش بی بی گل بودند ، از او خواستند که آرزوی خودش رو هم بنویسه ،حالا دیگه همه می دانستند آرزوی بی بی گل برگشتن پسرش هست،بی بی گل بالاخره راضی شد و آرزوش را با دستان لرزان ودر کمال ناامیدی نوشت ،شاید یک ماه از نوشتن آرزوی بی بی گل نگذشته بود که یکی روز زیبا وافتابی،در کلبه باز شد و نور به داخل خانه پخش شد ،بی بی گل در کمال تعجب چشمش به قامت بلند پسرش افتاد که در حالی که ساک قدیمی دستش بود روبروی او با چشمانی پر از اشک ایستاده بود.
شاید دیدار پسرش ،بعد از این همه سال ،انعکاس دعاهایی بود که برای مردم روستا کرده بود.