
اگر فراری از آفتاب سوزان نبود ،
سایهها رخ نمینمودند !
و اگر شبانگاهان نبود ،
ماه راه خویش را در دل کدام تاریکی می یافت!
اگر اندوه نبود، لبخند رنگی نداشت!
و اگر درد نبود، شوق رهایی در جانی شعله نمیزد!
و اگر رنج نبود،
التیام چه معنایی داشت !
و اگر زخم نبود ،
نوازش پر زخمی هیچ بود وهیچ!
وبی خزان ، بهار آن قدر دل چسب نبود!
واگر سکوت نبود ،
ترانههای زیبا هم ، در همهمههای ناتمام گم میشدند!
و اگر شبهای بیقراری نبود،
طلوع خورشید چه ارزشی داشت؟؟؟
روح رنجیده ، همچون سنگ در دل رود ،
با هر موج صیقل میخورد و درخشانتر میشود.
پس بگذار تند باد ، بورد.
برگها برقصند.
و ابرها بگریند .
تا شاید، خاک بوی زندگی بگیرد .
و بگذار آتش بتازد و از دل خاکستر،ققنوسی زاده شود!
خیالی نیست ،وقتی پشت هر گریه لبخندی و پشت هر پایان ،آغازی ست دوباره!
پایان پای و آغازیست دوباره