
در گوشهای از اتاق خرگوشی کوچک و زیبا ، در قفسی کوچک زندانی بود. و هر بار که چشمم به او میخورد انگار چیزی را فریاد میزد و من دلم برای حیوانی که کاری جز پریدن و جستجو و جو، میان چمنهای سبز ندارد میسوخت . سکوت شب که از راه می رسید،همچنان ، با اندوه ، به خرگوش زندانی فکر میکردم.
گاهی انسانها هم جسمشان آزاد است ولی دلشان همیشه زندانی است. در واقع، همه ما قفسی داریم که دیوارهایش از ترسها و خاطرات تلخی ساخته شده که رهایمان نمیکنند. قفسی از بایدها و نبایدها که سالها با خودمان به یدک میکشیم .ما انسانها به ظاهر حرکت می کنیم، می خندیم و حتی سفر میکنیم .اما همه ما در اعماق ذهن مان، یک زندانی بی قفل کلید هستیم.
زندان ما مثل خرگوش نه ساده است،نه قفلی دارد و نه باز می شود!!
یک روز که خرگوش از قفس بیرون آمد و آزادانه و خوشحال برای خودش میدوید و میچرخید حس کردم شاید ما هم این جرات را پیدا کنیم که روزی قفل و کلیدی برای زندان افکارمان بسازیم و خود را برای همیشه از آن رها سازیم .