ویرگول برای من صفحهای است که واژههای دلم را بر روی آن پهن کردم و قفل دفتر خاطراتم را باز کردم .
صداهای گمشده ذهنم را ویرگول شنید تا بتوانم سبکتر شوم!
ویرگول سکوتم را شکست و واژههای خاموشم را شعله ور کرد !
ویرگول بود که شنید ،وقتی از درد نوشتم ،
از رگ های زخم خورده زندگی ،
از حقیقت پنهان ، از عشق ،از درد پنهان ،از روزمرگی ، و ....
او شنید و قضاوت نکرد ! او شنید و همیشه حضور داشت !
هر چند نویسنده ی کوچک بینام ، در کوچه فراموش شده بودم،
که کسی وا ژه هایش را نمیخواند ، ویرگول مرا فهمید و من همچنان نوشتم ،برای خاک روبی غبار دلم،
برای رهایی و نجات !
برای فرار از روزمرگی!
برای ماندن!
برای جاودانگی!
برای خاکروبی غبار دلم برای رهایی برای نجات