ویرگول
ورودثبت نام
Ahmadreza Ahmadreza
Ahmadreza Ahmadrezaروزنامه‌نگار، منتقد سینما و ادبیات، نویسنده، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان
Ahmadreza Ahmadreza
Ahmadreza Ahmadreza
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

اگه می‌تونست، مَنو می‌کُشت!

درباره‌ی داستان کوتاه «پَپه» نوشته‌ی کارسون مک‌کولرز

هشدار: امکان افشای داستان وجود دارد.

احمدرضا حجارزاده: کارسون مک‌کولرز (یا مک‌کالرز/ Carson McCullers)، از موفق‌ترین نویسندگان آمریکایی بوده، ولی تاکنون چیزی از آن نخوانده بودم. از معروف‌ترین آثارش، می‌توان رمان «قلب، شکارچی تنها» را نام برد که فیلمی با همین عنوان در سال 1968 بر اساس آن ساخته شده است.کتاب دیگری به نام «آواز کافه‌ی غم‌بار» از این نویسنده در کتابخانه‌ام دارم که مدت‌هاست قصد خواندنش را دارم و هنوز فرصت نشده. داستان «پَپه» نخستین اثری‌ست که از او خواندم و البته قلم و داستان‌گویی‌اش را پسندیدم.

داستان کوتاه «پَپه» (22 صفحه)، ماجرای دو پسرعموی نوجوان است که با هم از یک اتاق مشترک استفاده می‌کنند اما «پیت» (پسرعمومی بزرگ‌تر) به «ریچارد» کم‌توجه‌یی می‌کند. او برای تحقیر و تمسخر، ریچارد را پَپه صدا می‌زند، چون گرچه او پسربچه‌ی آرام و ساکتی‌ست، ولی ذهنی ساده و زودباور دارد و همه‌ی حرف‌های پیت را باور و گاهی اجرا می‌کند. زمانی که پیت به سن بلوغ می‌رسد و در مدرسه عاشق دختری به نام مِیبِل می‌شود و با او رابطه‌ی پرشور اما کوتاه‌مدتی را آغاز می‌کند، تحت تاثیر هیجان‌های روحی و عاطفی، با پَپه تغییر رفتار می‌دهد و او را دوست صمیمی و هم‌راز خود می‌داند. پَپه که از این رابطه‌ی گرم و مهربان با پیت به وجد آمده، روزهای خوشی را سپری می‌کند و باور می‌کند پیت، او را مثل برادر واقعی‌اش دوست دارد، ولی وقتی رابطه‌ی پیت با مِیبِل به پایان می‌رسد، او دچار سرخوردگی عاطفی شده و دوباره مثل گذشته و این‌بار شدیدتر رفتاری تند و خشن را با پَپه در پیش می‌گیرد. پَپه که انتظار چنین چیزی را نداشته، ناگهان دچار رشد عقلی و شخصیتی می‌شود و با گذشت زمان، حالا اوست که پیت را نادیده می‌گیرد و با دوستانش خوش می‌گذراند. در حالی که پیت از این تغییر ناگهانی پَپه وحشت کرده و دیگر جرات آزارش را ندارد، می‌کوشد تا رابطه‌ی خدشه‌دارشده‌اش با پسرعمو را ترمیم بکند اما ریچارد نه تنها به او فرصت دل‌جویی نمی‌دهد،که به گمان پیت، اگر می‌توانست، او را می‌کُشت.

طرح جلد کتاب «پپه»
طرح جلد کتاب «پپه»

مک‌کولرز در داستان «پپه» با زبانی محاوره، از زاویه‌دید اول شخص، ماجرای دو پسرعمو را تعریف می‌کند. داستان خیلی سریع پیش می‌رود و نویسنده از هر توضیح اضافه‌یی پرهیز می‌کند اما کلیاتی که برای معرفی شخصیت‌ها و پیشبرد اتفاق‌ها ارائه می‌دهند،کاملاً گویا هستند و به فضاسازی داستان کمک می‌کنند. شیوه‌ی روایت داستان «پپه»، خیلی به روایت رمان «ناتور دشت» اثر جاودان جی.دی.سلینجر شباهت دارد؛ زبانی اعتراف‌گونه از ماجرایی که چند ماه پیش بین دو پسر نوجوان اتفاق افتاده و حالا یکی پشیمان است و دیگری خشمگین و انتقام‌جو. در این داستان، پیت هم درست مثل هولدن کالفیلد (در ناتور دشت)، احساس برتری و باتجربگی می‌کند و خواننده را از مانیفست‌ها و کشفیاتش بی‌نصیب نمی‌گذارد. برای مثال، همان اوایل داستان می‌گوید:

ـ این وسط یه چیزی یاد گرفتم؛ یه چیزی که باعث می‌شه احساس گناه کنم و خیلی سخته ازش سردربیارم: اگه یکی خیلی تحویل‌تون بگیره، تحقیرش می‌کنین و محلش نمی‌ذارین، عوضش اون کسی رو که به‌تون محل سگ نمی‌ذاره،کلی تحویل می‌گیرین و می‌رین تو نخِش.

بیش‌ترین موقعیت‌های داستان در اتاق مشترک پیت و پپه می‌گذرد. راوی از شخصیت و زندگی خصوصی خود چیز زیادی نمی‌گوید. از پدر و مادرش و سبک زندگی خانوادگی او چیزی نمی‌دانیم. از طریق اطلاعات کُلی و مبهمی که می‌دهد، فقط می‌فهمیم دانش‌آموزی‌ست که دوست دارد توجه دیگران را به خود جلب بکند، هرچند که در این کار خیلی موفق نیست.

داستان کوتاه «پپه» روایت جذابی دارد، ولی ایده‌ی اصلی ـ تعویض موقعیت دو شخصیت ـ ذهن مخاطب را درگیر نمی‌کند که پند و تجربه‌یی از داستان بیاموزد و مدت‌ها به آن فکر بکند. با این‌حال خواندنِ آن خالی از لطف نیست و می‌تواند سرگرم‌کننده باشد.

احساس گناهداستان کوتاهسبک زندگیپپه
۱۰
۰
Ahmadreza Ahmadreza
Ahmadreza Ahmadreza
روزنامه‌نگار، منتقد سینما و ادبیات، نویسنده، فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید