داستان کوتاه: سایه ای در خیابان به قتل رسید.

شب بود، تاریک و سرد. سوز باد صورتم را چنگ میزد، سرم را پایین گرفته بودم اما فایده ای نداشت. با قدم های بلند و تند حرکت می کردم. صدایی شنیدم، پشت سرم را نگاه کردم، چیزی ندیدم، به حرکت ادامه دادم دوباره همان صدا، برگشتم، چیزی ندیدم فقط نور چراغ و سایه، در بین سایه ها چیزیست. همیشه بین سایه ها چیزیست. به خود لرزیدم درون سایه ها را با چشم کاویدم. نه چیزی نبود. دوباره راه افتادم. دوباره همان صدا. هربار که صدا را می شوم انگار نزدیک تر و مفهوم تر به گوش میرسد.خانه های دور و بر را نگاه کردم. چراغ همه ی خانه ها خاموش بود.

برگشتم، چند قدم به سمت سایه ها حرکت کردم.

-میدونم اونجایی. خودتو نشون بده.

امیدوار بودم جواب بدهد اما نداد. میخواستم فرار کنم اما فرار چیزی را درست نمیکرد فرار کردن هیچوقت چیزی را درست نمی کند، باید با آن موجود روبرو می شدم. سری تکان دادم و به مسیرم ادامه دادم. چند ثانیه بعد اینبار صدا را درست کنار گوشم شنیدم.

-"چطور من رو نمیبینی احمق؟"

ترسیدم. سریع برگشتم تا پشت سرم را ببینم و همزمان چند قدم به عقب برداشتم. لعنت به سایه ها. چیزی دیده نمیشود. می دانم که آنجاست اما کجا؟ چند قدم به جلو برداشتم.

-"ما اینجا گیر افتادیم"

صدا از پشت سر بود. سریع برگشتم ولی باز هم کسی را ندیدم. دیگر حوصله ی بازی کردن نداشتم. کاری داشتم که باید همین امشب به پایان برسانمش. سیگاری از جیبم در آوردم. مقداری پودر ظلمت شکن که با نمک بحر المیت مخلوط شده است در آن ریختم و آتش زدم. دودش را به ریه هایم فرو بردم و به آرامی بیرون دادم. دود سیگار به پشت سرم هدایت شد، اسلحه ام را بیرون آوردم و به دنبال دود حرکت کردم. ناگهان دود ناپدید شد اسلحه ام را نشانه گرفتم و شلیک.

دردی در سینه ام حس کردم. لباسم خیس شده بود. نگاه کردم سینه ام شکافته شده بود و خون به آرامی بیرون می جهید. به اطراف نگاه کردم. سایه ای از دور دست نزدیک می شود. نتوانستم روی پاهایم بایستم. زانو زدم و با صدای خفه ای فریاد زدم: کمممککک!

شب بود، تاریک و سرد. سوز باد صورتم را چنگ میزد، سرم را پایین گرفته بودم اما فایده ای نداشت. با قدم های بلند و تند حرکت می کردم. صدایی شنیدم، مردی کمک میخواست. اما چیزی نمیدیدم. هرچه جلوتر میرفتم صدای مرد خفه تر ولی نزدیک تر میشد.اما چیزی بجز سایه در خیابان نبود. میخواستم صدا را نادیده بگیرم اما نباید صدا را نادیده بگیرید خصوصا صدایی که طلب کمک می کند.

سیگاری از جیبم در آوردم. مقداری پودر ظلمت شکن که با نمک بحر المیت مخلوط شده است در آن ریختم و آتش زدم. دودش را به ریه هایم فرو بردم و به آرامی بیرون دادم. دود سیگار به جلو رفت. تعقیبش کردم تا اینکه به زمین فرو رفت. چشمانم را بستم و از سایه ها خواستم که برایم آشکار شوند. هنگامی که چشمانم را باز کردم به شدت به خود لرزیدم. خودم را دیدم با چشمانی سرد و سینه ای پرخون. چند قدم به عقب برداشتم.

مردی از انتهای خیابان نزدیک میشد. سریع بین سایه ها پریدم. مرد سرش را پایین گرفته بود. مانند من راه میرفت، مانند من لباس پوشیده بود. او خود من بود. از من رد شد انگار مرا ندیده، انگار مرا نمیدید. از میان سایه ها بیرون امدم. برگشت ولی مرا ندید. داد زدم: هی صبر کن. دوباره برگشت اینبار با دقت بیشتری نگاه کرد ولی باز هم مرا ندید. به سمتش رفتم و چندبار دیگر صدایش زدم. صدایم را می شنید اما مرا نمیدید. برگشت و گفت: میدونم اونجایی خودت رو نشون بده. من درست جلوی صورتش بودم. انگار جلوی آینه بودم آینه ای که تصویر را معکوس نشان نمیدهد. در نهایت دوباره بازگشت و به راه خود ادامه داد. ناامید و عصبانی بود در آخر سرم را کنار گوشش بردم و داد زدم: چطور من رو نمیبینی احمق؟ ترسید. به سرعت برگشت و چند قدم به عقب برداشت.

به سمت من آمد از بین بدنم گذشت در بین سایه ها دنبال من می گشت. دنبال خودش. همه چیز را متوجه شدم. یک حلقه ی زمانی، بدون بازگشت.

گفتم: "ما اینجا گیر افتادیم"

برگشت کلافه شده بود. من هم. سرم را پایین انداختم و از او گذشتم. میخواستم از آنجا دور شوم. صدای فندک را شنیدم. دودی به سمتم می آمد. فهمیدم میخواهد چکار کنم. خوشحال شدم. دود به سمت من آمد و در بدن رسوخ کرد. وقتی نزدیکم شد اسلحه را دیدم. قبل از اینکه چیزی بگویم نشانه گرفت و شلیک...


نظر فراموش نشه.

داستان کوتاه قبلیم:

https://virgool.io/@ahmadso/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-kzy6p87gnlnb