پادکست "دموکراسی در کار": معرفی و نقد

پادکست "دموکراسی در کار" یک پادکست بسیار جذاب و زیبا که با نگاهی واقع گرایانه و علمی، مشکلات جامعه ی کارگری در نظام سرمایه داری را نقد و مشکلاتی را که این نظام امپریالیستی برای جامعه ی جهانی ایجاد کرده است، با زبان بسیار ساده و قابل فهم بیان می کند.

اگرچه این پادکست بسیار جوان است و چندماهی بیشتر از فعالیتش نمی گذرد اما به خوبی در میان قشر مخاطبش جای خود را باز کرده و مطرح شده است. هرچند نقدهایی نیز وارد است که به مرور حل خواهند شد اما پیشرفت این پادکست در این مدت کم چشمگیر است.

منتها تمام تمرکز این پادکست نقد نظام سرمایه داری از دیدگاه سوسیالیستی است. قطعا فردگرایی لیبرالیستی در مقابل جمع گرایی سوسیالیستی یک سری مزیت ها و یک سری معایب خواهند داشت اما آیا باید از دام لیبرالیسم به دام سوسیالیسم افتاد؟ نگاهی به تاریخ که بیندازیم (همانطور که در اپیزود سوم این پادکست گفته شد) همواره عده ای کارگر بوده اند و عده ای کارفرما. دلیل دارد که این سیستم همچنان پابرجاست و تا زمانی که این سیاره در مدار هستی در گردش باشد این سیستم خواهد بود. چراکه ذات بشر اینگونه است. بشر یا تمایل به رهبری دارد یا تمایل به اطاعت. کسی که متمایل به رهبری است تمایل به اطاعت ندارد (یا حداقل این تمایل در وجودش کمرنگ است) و کسی که متمایل به اطاعت است تمایلی به قبول مسئولیت ندارد (با وجود تمام امتیازاتی که قدرت برای وی به همراه دارد) و این سنگ بنای تمام سیستم های اقتصاد در طول تاریخ از فئودالیسم اروپایی تا اقطاع سلجوقی تا برده داری استعماری تا سرمایه داری نظام کاپیتالیستی کنونی همه و همه بر همین مبنا پایه ریزی شده بود که عده ای تنها میخواستند بدون مسئولیت کار کنند و مزد بگیرند و عده ای میخواستند رهبری کنند و زیر بار حرف زور نروند به عبارتی روحیه ی اطاعت پذیری نداشتند.

به گفته ی ارسطو هرگز نمیتوان دموکراسی را به صورت کامل ایجاد کرد چرا که مردم نمیتوانند خود بر خود حکومت کنند. به همین خاطر دموکراسی به سرعت به اریستوکراسی تبدیل و از آن به الیگارشی تبدیل میشود. البته گاهی هم دموکراسی مستقیما به مونارشی تبدیل میشود مانند اتفاقی که در آلمان بعد از جنگ جهانی اول افتاد و یا در فرانسه بعد از انقلاب فرانسه رخ داد. پس زمانی که از دموکراسی صحبت میکنیم باید توجه داشته باشیم که دموکراسی یک حالت بسیار ناپایدار از سیاست است و همواره باید از آن مراقبت شود. در اپیزود سوم این پادکست از جعل علم به سود الیگارش های اقتصادی در آمریکا صحبت شد و این همان رویه ایست که دموکراسی در هرکجا طی میکند تا به الیگارشی تبدیل شود.

بگذارید با یک مثال، قضیه را شفاف تر کنم. تصور کنید در میانه ی نبرد های استقلال طلبی ایالات متحده هستید. همه ی مردم از ظلم و ستم امپراتوری بریتانیا خسته شده اند و با جانفشانی های مستمر سعی میکنند استقلال خود را اخذ کنند و هرآنچه میکارند خود بخورند نه اینکه آنرا به خزانه ی امپراتور واریز کنند. اغلب مردم از دموکراسی صحبت میکنند ، مطالعه میکنند، بحث میکنند و از اوضاع کشور اطلاع دارند. حال پیروز شده اند و همگی به سرکار خود بازگشته اند. اوایل اوضاع بسیار خوب است، رهبران به وعده های خود عمل میکنند و همه چیز گل و بلبل است، نسل بعدی بزرگ می شوند و حساسیت خود را به اوضاع کشور از دست می دهند آنها تنها میخواهند قدری کار کنند و بخورند. اما کشور باید توسط عده ای مدیریت شود. پس به عده ای اعتماد میکنند و با خود می گویند اگر به وعده هایش عمل نکرد او را برکنار میکنیم. این اولین قدم برای ایجاد اریستوکراسی در کشور است. مردم نخبگانی را انتخاب میکنند (نمایندگان کنگره و همینطور فرمانداران). بعد از گذشت مدتی آن نخبگان به صورت کاملا فاشیستی از جایگاه خود سواستفاده میکنند و می گویند نخبگان بعدی را نیز ما انتخاب میکنیم چرا که عوام سواد انجام اینکار را ندارند. حال شما باید به کسانی رای بدهید که نخبگان آنها را انتخاب کرده اند. زمانی که به اینجا رسید قطعا این طبقه ی نخبه برای معرفی نسل های بعدی پول طلب میکند تا نخبگان را جایگزین کند. اینجاست که سرمایه داران وارد کار میشوند و با پرداخت پول به نخبگان به آنها می گویند که نخبه هایی را معرفی کن که ما میگوییم. و اینگونه دموکراسی به سرعت به الیگارشی تبدیل می شود.

در مورد اتحادیه های کارگری نیز همینگونه است کارگرها نمیتوانند در مورد هرچیز به صورت تخصصی اظهار نظر کنند و در نهایت باید به حرف عده ای که عالم آن موضوع هستند گوش کنند. در اینجا هیچ دلیلی وجود ندارد که این اریستوها بازهم به دام همان فساد نیفتند. مشکل دیگر در نظام سوسیالیستی، نظام پاداش و خطاست. اگر فردی در این سیستم اشتباه کرد چگونه باید مجازات شود؟ یا اگر فردی بسیار بهتر عمل کرد چطور؟ در زمان شوروی سابق دولت در کنار زمین های کشاورزی عمومی که متعلق به خودش بود به هر فرد اجازه میداد به اندازه ی تعیین شده برای خودش زمینی نیز داشته باشد. طبق مطالعات انجام شده، بهره وری این زمین های خصوصی چندین برابر زمین های دولتی بود. یا در همان زمان برای پرداخت پاداش به شرکت های شیشه بری مقرر شد به اندازه ی هر متر شیشه ای که هر کارخانه تولید می کند پاداش داده شود. در نتیجه کارخانه ها شیشه ها را آنقدر نازک تولید کردند که به راحتی خورد میشد بعد تصمیم گرفتند که پاداش را بر وزن شیشه ها تعیین کنند نتیجه آن شد که شیشه ها را آنقدر کلفت تولید کردند که آنطرف شیشه دیده نمیشد.

البته که قطعا وجود اتحادیه های کارگری به معنای اقتصاد دولتی نیست. ولی شما اتحادیه ای را تصور کنید که حجم رای بسیار بالایی دارند. به عنوان مثال اتحادیه ی گندم کاران. این اتحادیه با توجه به رای بالایی که دارد به کاندیداها فشار وارد میکند که اگر فلان تقاضای ما را برآورده کنی اتحادیه ی ما از شما حمایت خواهد کرد. یا خودروسازان یا هر اتحادیه، انجمن و یا هر گروه کوچک و بزرگی که به شکلی در اقتصاد نقش دارند. این وضعیت دوباره همان الیگارشی سابق خواهد شد با این تفاوت که اینبار به جای چند سرمایه دار، چند اتحادیه نقش الیگارش ها را ایفا میکنند.

حال باید چکار کرد؟ آیا باید به نظام سراسر ظلم و جور کنونی دنیا تن داد و با افسانه ی مزیت نسبی سعی در دوشیدن ملت ها داشت؟ یا باید برای تغییر قدم برداشت؟ جواب ساده است قطعا باید در راستای تغییر قدم برداشت اما نباید از چاله ی لیبرالیسم به چاه سوسیالیسم افتاد حتی لیبرال-سوسالیسم هم چاره ی کار نیست.

شاید کمی آرمانگرایانه به نظر بیاید ولی جواب در اخلاق است. ادام اسمیت زمانی گفت مزیت نسبی به صورت اجباری اخلاق را در جامعه شکل میدهد اما دروغ می گفت. اخلاق هرگز به صورت اجباری شکل نمیگیرد پول هرگز جای اخلاق را نمیگیرد. زمانی که جامعه ای اخلاق مدار داشتیم، زمانی که آن سرمایه دار به خاطر قیود اخلاقی حاضر به بهره کشی از کودکان نشد، زمانی که کارگر به خاطر قیود اخلاقی حاضر نشد کم کاری کند، زمانی که سرمایه دار حاضر شد سود کمتری بگیرد اما به افراد بیشتری خدمت رسانی کند و زمانی که همه ی اعضای جامعه برای افراد دیگر اهمیت قائل شوند آن زمان میتوان به برابری و عدالت امید داشت. عدالت با باتوم و کوکتل مولوتوف ایجاد نمیشود. عدالت و اخلاق از تک تک اعضای جامعه شروع میشود.

در پایان کتاب ارزشمند اقتصادنا، نوشته ی شهید محمدباقر صدر رو معرفی میکنم. این کتاب رو مدت هاست مطالعه میکنم اما هنوز تمومش نکردم. به محض تمام شدن مطلبی در موردش خواهم نوشت.