حضرت استاد و اتوپیایش

می گویند که افلاطون بزرگ با آن اتوپیایش آشی پخت برای خودش که یک وجب هم روغن رویش بود . حضرت استاد که فکر میکرد کل دنیا مثل خودش اهل فضل اند و ادب بلند شد رفت به کشور دوست و همسایه ، چون شاه آنجا فکر می کرد مدینه فاضله خرج ندارد و احتمالا فکر می کرد توی مدینه فاضله شاه بودن خیلی بهتر است . (بخاطر همین استاد را دعوت کرد ) استاد هم که رفت و دید که ای بابا اینجا آتن نیست و کل مردم مثل مردم جهان چهارمی کشوری در زمان خودمان اهل تک گویی هستند و دگماتیسم . گفت بسم الله اگر همه مردم را نشود تربیت کرد ، که عمرا هم با این امکانات و سن و سال نمیشود . حداقل این شاه را تربیت کنم که لااقل کاچی بهتر از هیچی است و شروع کرد به تربیت شاه مستبد و دیکتاتور و شاه والا مقام که احتمالا نماینده فلان خدا روی زمین بود هم تاب نیاورد که یک پیرمرد از راه رسیده به او بگوید بالای چشمت ابروست برداشت حضرت استاد را به عنوان برده فروخت ! و فریاد زد ، گور بابای مدینه فاضله و عالم مثل .
حضرت استاد را یکی از شاگردان خرید و آوردش به دیار خودشان و استاد و شاگردان دیگر هر چه کردند که پول را بپردازند ، این شاگرد قبول نکرد و گفت ، پولم فدای فلسفه !
البته شاید هم روی رودرواسی گیر کرده بود . ولی خب گذشت و گذشت و حکیم هشتاد ساله شد و شاگردش گفت : استاد امشب عروسی منه ، چشما به دنبال من ، حلقه زرد عاشقی و ...
شما هم تشریف بیاورید و قدم روی تخم چشمان ما بگذارید .
استاد هم بلند شد رفت عروسی و کلی شراب نوشید و هر چه قر در کمر داشت خالی کرد و گفت دیگر باید بخوابم .
خوابید و فردایش دیگر بلند نشد .
بلی
همه بلد نیستند چگونه مردن را !

پ.ن : صائب می گوید : کار عمامه با قطر شکم افتاده است ... خم در این مجلس بزرگی ها به افلاطون کند .

پ. ن 2 : عجب عصری بوده است ، عصر افلاطون که هم سقراط پیش از او بود و هم ارسطو پس از او و چه شوری انداختند این سه تا بشر در دنیا .