
یک منظومه کوچک که می شد گفت اگر فضا کنج داشت این منظومه در کنج آن واقع بود... دور از هرگونه حیات و محلی که بتوان احتمال حیات در آن داد.
لوگ اینجا بود... وقتی که وارد این سیاره شد می دانست که قرار نیست اثری از حیات را اینجا پیدا کند.. سیاره دارای جوی طبیعی بود در فاصله حیات از ستاره خودش قرار داشت... روی سطح سیاره در برخی نقاط زیر سطح آب به طور مایع قرار داشت که احتمال می رفت با فوران بی رویه بتواند به سطح برسد.
ولی همه چیز بر اساس یک احتمال شکل گرفته بود... بر اساس اعدادی که درواقع درصد شانس و احتمال حیات این سیاره را در نظر می گرفت.
لوگ بعد از تعمیر محفظه دی اکسید کربن بود که به گلخانه سفینه سری زد به انواع گیاهانی که قرار بود در این سیاره کشت شوند... از درختچه های کوچک تا نهال انواع میوه ها و حتی بوته های گوجه و سیب زمینی لوگ باید طبق پروتکل پیش می رفت.
آنروز هم به رسم هرروز لباس هایش را پوشید از سفینه بیرون رفت امروز هم آب و هوای سیاره غیر ایمن تلقی می شد از این جهت لوگ تصمیم گرفت طناب اطمینان را به کمرش ببندد و مسیری که چند روز پیش رفته بود را ادامه دهد.
در حالی که لباس هایش را به تن داشت تا جایی که علامت گذاری کرده بود پیش رفت و وقتی به آنجا رسید خم شد و نمونه خاک برداشت در حالی که داشت نایلون ها را پر از خاک و سنگ ریزه می کرد سرش را بلند کرد و به طوفان شنی که به سمتش میآمد نگاهی انداخت.
دلشوره عجیبی گرفته بود طوفان نزدیک تر از چیزی بود که بتواند از دستش فرار کند پس نایلون های نمونه را در کیف کمری مخصوصش گذاشت به سمت سفینه حرکت کرد ولی طوفان زودتر از چیزی که فکر می کرد به او رسیده بود.
طناب اطمینان حالا از روی زمین بلند شده بود و روی هوا تاب برمی داشت و می رقصید.
در حالی که لوگ بیش از ده قدم اطرافش را نمیدید طناب را در دستانش گرفت و کشید تا مطمعن شود سفینه درست روبه رویش قرار دارد.
طناب را می کشید و در قرقره کمرش می پیچاند و پیش می رفت...
چیزی که میدید او را شوکه کرده بود به محل طناب رسیده بود ولی طناب به سفینه متصل نبود...
همان زن... بدون لباس های مخصوص فضا نوردی طناب را در دستش گرفته بود.
لوگ با نفس عمیقی گفت"تو واقعی نیستی... تو اصلا واقعی نیستی"
زن لبخند ملیحی زد و گفت"کلاهت رو بردار و نفس بکش... اینجا خونه ی جدید آدم هاست"
لوگ آرام انگشتش را بالا آورد و به سمت دکمه ی باز کردن کلاه برد ولی انگشتش همانجا متوقف شد...
_"بزار برگردم سفینه... "
زن مکثی کرد و گفت" هرطور راحتی لوگ... ولی تا آخرش نمیتونی اینطوری دووم بیاری"
لوگ در فکر عمیقی فرو رفت. در عرض کشیدن یک نفس عمیق بود که آن زن محو شد. سفینه از میان طوفان پدیدار شد.
لوگ که وارد سفینه شد لباس هایش را سریع تعویض کرد و رفت سراغ پنجره و تصویر ساحل را انتخاب کرد.
زوج جوانی که روی شن ها شل کرده بودند موج ها با فواصل منظم به ساحل میآمدند و آن زن!امد لبخند زد و رفت.
_"چرا دست از سرم برنمی داری؟ "
پنجره را به حالت طبیعی در آورد قمر سرخ پدیدار شد. در حالی که لوگ به قمر سرخ خیره شده بود داشت به انزوای کشنده ای که به آن مبتلا شده بود فکر می کرد.
لوگ به اپراتور گفت" فکر میکنم دیوونه شدم...اون بیرون که بودم فکر کردم یه نفر رو دیدم"
اپراتور هم در جواب گفت"امکان نداره لوگ... طبق اطلاعات بانک اطلاعات موجود زنده روی این سیاره تویی... تو تنهایی و کسی جز تو اینجا نیست"
لوگ نفس عمیقی کشید انگار از درون منفجر می شت"من به یه نفر نیاز دارم... دارم از هم می پاشم میتونی درک کنی؟ "
و خودش هم از سوالی که پرسیده بود خنده اش گرفت" معلومه که درک نمیکنی...تو فقط یه هوش مصنوعی هستی"