ویرگول
ورودثبت نام
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیرینویسنده ی رمان غده
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیری
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

ماه سرخ 5

_"سیاره ی حیاتی کشف نشده... شانس بهترین سیاره ی بررسی شده برای ادامه ی حیات بشریت زیر نیم درصده... "

لوگ مکثی کرد و به اپراتور گفت" یعنی هیچ کدوم از پیش آهنگ ها نتونستن سیاره ی مناسبی پیدا کنن؟ "

اپراتور در جواب گفت" هیچ کدوم موفق نشدن لوگ... سیاره ی تو هنوز شانس زیادی برای انتخاب شدن داره..اگه بتونی یه دلیل بزرگ پیدا کنی میتونی همه ی بشریت رو به اینجا بیاری"

لوگ پرسید" باید چیکار کنم؟ "

اپراتور در جواب گفت" پیدا کردن آثاری از حیات کهن، وجود گاز هایی که می تونه نشانه ی شرایط جوی مناسب باشه... آب به صورت مایع و نشانه های دیگه ای که خودت بهتر میدونی می تونه رتبه این سیاره رو نزد سفینه مادر بالا ببره"

لوگ پرسید" اصلا همچین چیزی ممکنه؟ "

سپس انگار گوش هایش بسته شده باشند تصویر آن زن میان طوفان دوباره مقابل دیدگانش آمد.

در حالی که طناب اطمینان را گرفته بود گفت" کلاهت رو بردار و نفس بکش...اینجا خونه ی جدید آدم هاست"

این جمله چندین بار درون مغز لوگ بازتاب یافت. لوگ از اپراتور پرسید" ترکیبات هوای این سیاره رو میتونی برام تشریح کنی"

اپراتور در جواب گفت "ترکیبات اصلی در محدوده استاندارد زمین هستن، اما آلاینده‌های ثانویه، علی‌رغم پایین بودن غلظت، قابلیت تنفس را از بین بردن هوا طوریه که فورا بهت آسیب نمیزنه، اما به هیچ عنوان نفس‌کشیدن در اون توصیه نمیشه"

در های سفینه بالا رفتند لوگ قدمی روی خاک برداشت هوا مساعد بود و طبق داده ها طوفانی تا چند ساعت دیگر در کار نبود.

لوگ چند قدم از سفینه دور شد ولی نه آنقدر که در صورت خفگی به سفینه نرسد ایستاد و نفس های عمیق کشید.

_" بهم گفتی کلاهم رو در بیارم... تو کی هستی؟ از رویا واقعی تری...از اون تصویر بیرون اومدی... ولی فکر میکنم واقعا هستی"

در یک آن همه چیز تغییر کرد لوگ با لباس فضا نوردی روی شن های ساحل ایستاده بود و همان زن با لبخند نگاهش می کرد.

_" واقعی تر از رویایی"لوگ این جمله را گفته بود خم شد و مشتی از شن های ساحل را برداشت و به آن نگاه کرد از مشتی به مشت دیگر ریخت.

زن دستش را درون دست لوگ گذاشت و گفت" با من بیا"او را با خود دواند. دویدن با این لباس ها برای لوگ دشوار بود.

به چهره ی نیم رخ زن و موهایش که در هوا می رقصیدند نگاه کرد.

چقدر زیبا بود... چقدر دوست داشت آن صورت را بدون دستکش لمس کند.

زن لوگ را به درون آب کشانده بود.

لبانش را به سمت شیشه ی کلاه نزدیک کرد و به شیشه بوسه زد. لوگ برای چند ثانیه دچار هیجان شد دلش لرزید ناخداگاه لبخند زد.

زن لبخند زنان لوگ را به سمت آب هل داد.

لوگ با پشت درون آب افتاد موج به شیشه ی کلاه برخورد کرد بدون ورود حتی یک قطره آب لوگ شاهد چهره ی بی نقص معشوقه اش زیر امواج دریا بود.

_"لوگ... لوگ"

لوگ به خودش آمد میان طوفان ایستاده بود.

_" برگرد لوگ... طوفان خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم سر و کله اش پیدا شد"

لوگ خشمگین شد" من ازت خواستم درست پیش‌بینی کنی..."

_" متاسفم لوگ... ماهواره های هواشناسی در مدار دچار اشتباه شدن... باید بررسیشون کنم"

_" اگه دور تر می شدم چی!؟ "

اپراتور فقط سکوت مرد.

لوگ وارد سفینه شد و در های سفینه هم پشت سرش بسته شدند.

داستانرمانکتابداستان کوتاهعلمی تخیلی
۶
۱
امیرحسین نصیری
امیرحسین نصیری
نویسنده ی رمان غده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید