
قسمت ششم
_" گیاهانی که با خودم آوردم شامل انواع گیاهان با سرعت رشد کم، متوسط و زیاد بودن... گیاهانی چون نخود سبز که قراره در صورت ورود انسان ها به اینجا به شکل فوق العاده انبوهی کشت بشه... لوگ؟ گوش میدی؟"
لوگ در اتاق اسناد پشت میز نشسته بود و داشت یک نقاشی را با خودکار روی یک کاغذ باطله می کشید. نقاشی ناشیانه اش خودش را نشان میداد که دستش را روی شیشه گذاشته بود آن زن هم روبه رویش ایستاده بود.
_" من همه ی اینا رو میدونم... یه چیز جدید بگو"
_" اگه میدونی بهم بگو کلم بروکلی در چه دمایی باید کشت بشه؟ و کجای این سیاره برای کشتش مناسبه"
لوگ بی معطلی گفت" نمیدونم"
_" ولی من و سفینه مادر ازت انتظار داریم که سیاره خودت رو خوب بشناسی لوگ"
_" اینجا چیزی جز طوفان و خاک نیست چطور می خوای اینا رو بدونم و بشناسم!؟ میدونی هربار که طوفان میشه شکل تپه های شنی این صحرا عوض میشه؟ اصن چرا باید اینجا رو برای فرود انتخاب میکردی؟ از هر طرف هرسمت که میرم هیچی جز شن و طوفان شن نیست"
اپراتور فقط سکوت کرده بود. بعد از سکوت طولانی گفت" باشه! بزار من جواب بدم برای کشت بروکلی نیاز به منطقهای با دمای متوسط ۱۸-۲۳ درجه سانتیگراد، خاک غنی از نیتروژن و ۶ ساعت نور روزانه داریم. در این سیاره، تنها در فلات مرکزی این شرایط فراهمه ، اما تابش UV سه برابری موجب جهشهای ژنتیکی میشه. بروکلی اینجا نه یک سبزی، که یک گونه مهاجم تلقی میشه... پس فعلا کشت بروکلی اینجا منتفیه"
لوگ با غرولندی گفت" عالی شد... وجترین ها بروکلی نخورن نمیمیرن که"
اپراتور گفت" میتونم این حرفت رو برای مدرک نمره منفیت بایگانی کنم"
_" هرکاری دوس داری بکن"
آنروز هم لوگ مثل هرروز قصد داشت برای واکاوی سیاره از سفینه بیرون برود در ها باز شدند و لوگ به صحرای خشکی که روبه رویش قرار داشت خیره شد هرلحظه ممکن بود باد های قدرتمند سر و کله شان پیدا شود ولی لوگ اینبار قصد جا زدن نداشت. طناب اطمینان را بست و راه افتاد از نقاطی که علامت گذاشته بود عبور کرد قصد داشت به نقاط جدید سفر کند و یک مسیر جدید را برای کاوش امتحان کند.
همین کار را هم کرد در حالی که به نسخه ی همراه اپراتور گفته بود برایش داستان شازده کوچولو را بگذارد نی آب خنک را درون دهانش گذاشت و به نفسش کشید.
آب خنک تمام وجودش را خنک کرد و انرژی بخشید سرخوشانه از مسیر های جدید عبور کرد در حالی که بسته های نمونه را پر می کرد پیش می رفت و از کتاب شازده کوچولو لذت می برد "سیارهی پنجم بسیار عجیب بود... کوچکترین سیارهای بود که دیده بودم. در آن فقط یک فانوس و یک فانوسبان جا میشد..."
لوگ خندید" هر دقیقه مجبور بوده فانوس رو روشن و خاموش کنه چون سیاره اش هر یک دقیقه به دور خودش می چرخید..." خنده اش محو شد و گفت" عین منکه مجبورم هرروز نمونه جمع کنم... "
اپراتور میان داستان گفت" باد هارو پیشبینی میکنم لوگ... طوفان تا نیم ساعت دیگه به تو میرسه"
لوگ لبخند زد" بزار بیاد... امروز میخوام ببینم توی طوفان چی می گذره"
_" ولی این طوفان ها خیلی باد های تندی دارن میتونه به تو و تجهیزات همراهت لطمه بزنه "
_" مهم نیست"
چندی بعد لوگ درون طوفان بود چشمانش را بسته بود چراغ های روی شانه هایش را روشن کرده بود و نور ذرات معلق شن را طوری نشان میداد که گویی لوگ در مقابل جریان رودخانه ای قدرتمند ایستاده و پیش می رود.
لوگ همانجا ایستاده بود" برگرد لوگ... بزودی هسته ی طوفان میرسه و ارتباطمون قطع میشه..."
لوگ دستش را به سمت جلو گرفت و آرام زمزمه کرد" بیا... میخوام باهات حرف بزنم"
و آن هیبت از میان طوفان سر بر آورد...