ویرگول
ورودثبت نام
حسن رامشینی
حسن رامشینیشاعر داستان نویس طنز پرداز
حسن رامشینی
حسن رامشینی
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

حاج قربان

بر خاتم انبیا محمد صلوات. بر چشم بد لعنت. بر حسود و بخیل لعنت. بر جمال نورانی پیامبر خدا صلوات. همه مسافران با صدای بلند صلوات می فرستادن. پشت سر هم.

صلوات ها همینطور ادامه داشت تا اتوبوس به سلامت از گردنه عبور کند. گاهی وقت ها و مخصوصا در زمستان راننده مسافران را پیاده میکرد تا اتوبوس سبک تر شده و با جان کندن و زوزه های سوزناکش بتواند سربالایی های سخت یا بستر پر آب و سنگ رودخانه های مسیر را پشت سر بگذارد. و یا مسافران به درخواست راننده با هل دادن کمکش می کردند. چاره ای نبود.

از آن زمان بیش از پنجاه سال می گذرد. تقریبا ده ساعت طول می کشید تا اتوبوس فاصله شصت هفتاد کیلومتری بین روستا تا شهر را طی کند. تازه اگر خراب یا پنچر نمی شد. راهی شوسه ‌‌و خاکی و کم عرض و نسبتا پر پیچ و خم با چند گردنه خطرناک که در غروب های زمستانی صدای گرگ ها از پشت کوههای نزدیک می آمد و تن و بدن کودکان را می لرزاند. امروز همین فاصله فقط چهل و پنج دقیقه زمان می برد.

نمیدانم اتوبوس چه مارکی داشت. به گمانم آلمانی بود چون فقط اصالت و قدرت چیزی مثل بنز می تواند از پس آن همه بار سنگینی که جابجا می کرد برآید. قرمزِ رنگ و رو رفته و بسیار کهنه بود. تعدادی از پنجره هایش شیشه نداشت. داخل اتوبوس بجز چند صندلی که تقریبا نیمکت چوبی بودند چیزی دیده نمی شد. هیچ سیستم روشنایی یا سرمایش و‌گرمایشی در کار نبود. حتی به گمانم چراغ های بیرون هم کار نمی کردند. به عبارتی اتوبوس فقط می توانست در روز روشن حرکت کند. به همین دلیل بود که صبح علی الطلوع راه می آفتاد و قبل از غروب آفتاب باید به مقصد می رسید. شاید بتوان در فیلم های قدیمی و یا دوران جنگ جهانی مثل آن را دید.

راننده اسمش حاج قربان بود و اهل روستای بالایی ما. در طول مسیر از بیش از ده روستا می گذشت. نیمه جلو اتوبوس تعدادی صندلی داشت و بقیه خالی بود. برای گذاشتن بارهای مسافران و محصولات دامی و کشاورزی آنان از گندم ‌جو و بادام و پنبه و دانه هندوانه و‌نخود و لوبیا و عدس تا صیفی جاتی مثل گوجه و بادنجان و‌کدو. میوه هایی مثل خربزه و هندوانه و انگور ‌و سیب و هلو و ‌‌گلابی. یا دام‌هایی نظیر گوسفند و بز و بره و بزغاله و بوقلمون و مرغ و خروس و‌جوجه. سبدهای تخم مرغ هایی که در لابلای کاه چیده شده و برای فروش به شهر فرستاده می شد. شیر و ماست و کره و پنیر و دوغ و محصولات لبنی هم بود.

باربند پشت اتوبوس هم پر می شد از لوازم‌ خانگی و‌ کشاورزی و خرت و پرت های دیگر مسافران. همیشه تعدادی مسافر که اغلب از جوانان بودند و جایی در داخل برای نشستن یا ایستادن نداشتند از نردبان زنگ زده و کوتاه عقب اتوبوس بالا رفته و روی بارهای باربند می نشستند و هوای سرد و گرم مانع شان نمیشد. هشت تا ده ساعت آن بالا به چیزی می چسبیدند تا پرت نشوند. مانند اتوبوس‌ها در روستاهای هند یا پاکستان امروز. شاید کمی بدتر.

صدای آدم ها با بع بع گوسفندها و قدقد مرغ ها و بوی پشگل یا فضله آنها به همراه دود سیگار و چپق در داخل اتوبوس درهم می پیچید. همراه با صدای غرش موتور اتوبوس و دود سیاهی که باد از اگزوز به داخل می آورد. همه چیز عادی بود. مسافرانی نشسته یا ایستاده و حتی آویزان از رکاب اتوبوس و حاج قربان که از اتوبوسش قدیمی تر و قدرتمند تر بود. مردی به غایت صبور و کمی زمخت با صورتی آفتاب سوخته و عرقچینی روی سرش.

زنان و بچه ها اول می نشستند و بعد مریض ها و افراد کهنسال. و اگر جایی می ماند که نمی ماند نوبت به مردان بزرگسال می رسید. جوانان عموما سرپا بودن یا در عقب روی بارها یا بین حیوانات جا خوش می کردند. بهر حال فضایی سورئالیستی که با وجود مسافرانی که در اثر حرکت ماشین حالشان بهم ‌می خورد و بالا می آوردند یک برزخ واقعی را تداعی می کرد.

وقتی بعد از هشت تا ده ساعت به مقصد می رسیدی چنان درهم کوفته و درب و داغان می شدی که تا چند روز خستگی از تنت نمی رفت.

با همه این سختی ها زندگی ها ساده و صمیمی بود. خوب بود. مثل آدم‌هایش. مردمانی کوشا و مقاوم و پر تحمل و قوی برای غلبه بر همه دشواری های روزگار. عالی بود.

یادش بخیر

اتوبوسدنده عقب با اتو ابزار
۳
۰
حسن رامشینی
حسن رامشینی
شاعر داستان نویس طنز پرداز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید