تابش خاموش·۱ ماه پیشسفرنگاریدر مسیر حیاتتا به حال چیزی راه گلوی شما را بسته است ؟!میتواند هرچیزی باشد مثل دستانی که دور گردن شماست و دارد خفهیتان میکند و چه لقمه ای…
عالمه میری سیدخیلی·۱ ماه پیشاتوبوسپاییز باشه، بشینی تو اتوبوس، سرت رو بچسبونی به شیشه... آهنگ هم پلی باشه و بخونه جادههای بیکسی رو گم میکردم آروم آروم... زل بزنی به جاده،…
م آذری·۲ ماه پیشهمین دیلاقِ یغورِ قرمز و کرمیدوستش داشتم؛با آن قد و قواره دراز، قیافه یغور و رنگ قرمز و کرمیاش، در جایی ته ته خاطراتم رسوب کرده. آنقدر که فکر نکنم حتی اگر روزی آلزا…
fatemehmkh95·۲ ماه پیشوقوعِ بیپایان انتظار مبهم من برای وقوع چیزی، ختم شد به یک شیء فلزی: زنجیری کوتاه که از آن، صفحهای مستطیلشکل با عرضهای هلالی آویزان بود. روی آن صفحهی…
Suzan Matin·۲ ماه پیشنخ نامرئیگاهی رفتوآمدهای شهریام را با وسایل نقلیۀ عمومی انجام دهم. معتقدم رفتن به "کف جامعه" چشم را باز میکند.
Masoume·۲ ماه پیشاتوبوس قرمزمن و بابا با خوشحالی بلیت رو از مسئول تعاونی۱۵ترمینال غرب گرفتیم و برگشتیم پیش مامان.مامان روی صندلی های سالن انتظار ترمینال نشستهبود ، پرس…
حسن رامشینی·۲ ماه پیشحاج قربانبر خاتم انبیا محمد صلوات. بر چشم بد لعنت. بر حسود و بخیل لعنت. بر جمال نورانی پیامبر خدا صلوات. همه مسافران با صدای بلند صلوات می فرستادن.…
عبدالله·۲ ماه پیشهیچ وقت در اتوبوس پاتو از کفش بیرون نیارسلام وقت بخیر دوستان این خاطره مربوط به قبل از بازنشستگی من است چند خاطره از سرویس بازگشت از محل کار دارم که میتونه براتون جالب باشه.یکی از…
عبدالله·۲ ماه پیشیک پا در اتوبوس و پای دیگر بیرون اتوبوس!عجله داشتم که به اتوبوس واحد برسم همین که یک پایم را داخل رکاب کردم اتوبوس راه افتاد و پای دیگرم بیرون بود ...
میلاد بالسینی·۲ ماه پیشوقتی شهرها غریباند تا در را پشت سرم بستم و وارد کوچه شدم، چشمم به برادر بزرگترم، علیرضا، افتاد که چند قدم آن طرفتر به سمتم میآمد. من از خانه خواهرم، فاطمه…