
سیمین عاشق مبلهای ما بود. همیشه میگفت «این مبلها خیلی قشنگه، اصلا لنگه نداره. هیچجا پیدا نمیشه.» من به رنگ طلایی مبلها و پیچوخم چوبهایش نگاه میکردم و نمیفهمیدم با کدام معیار زیباییشناختی میشود این مبلها را خیلی قشنگ خطاب کرد.
وقتی خانه را فروختیم و آقای شیبانی، خریدار خانه، گفت تا یکماه دیگر باید خانه را تخلیه کنید مامان رو به من گفت «اول وسایلی رو میبریم که میخوایم نگه داریم، خونه که خالی شد بقیه وسایل رو میذاریم دیوار میفروشیم که خریدارها راحت با کفش بیان و برن، چیزی هم برای دزدی توی خونه نباشه.»
مبلها برای خانه جدید زیادی بزرگ بود و طلاییِ لوسترها با طلاییِ مبلها ست بود. این چند قلم قرار شد بماند و آگهیش بچسبد روی دیوار. مامان مطمئن بود مبلهایش را دستکم ۳۰میلیون و لوسترهایی را که «مال اون زمانه و الان این جنس پیدا نمیشه» دستکم ۱۰میلیون میفروشد و نهایت ۲۰میلیون روی این پول میگذارد و یکدست مبل مدرن میخرد.
جابهجایی اسبابواثاثیه دو هفته طول کشید. دو هفته وقت داشتیم که مبل و لوسترها را بفروشیم. با گوشی بهترین عکسهایی را که میشد از مبلها گرفتم و آگهی را روی دیوار گذاشتم. مامان گفت «بزن ۳۵ تومن که تخفیف خواستن کم کنیم.»
نوشتم: «مبل ۷ نفره با میز نهارخوری ۸ نفره، چوب راش و گردو، فقط ۳۵ تومن، به مشتری واقعی تخفیف داده میشود!!!»
برای لوسترها هم نوشتم «۳ عدد لوستر ۷ شاخه، آبکاری طلا، فقط ۱۱میلیون، تخفیف به مشتری واقعی!!!»
نشستیم تا مشتریها زنگ بزنند. مشتری اول روی همان چت دیوار پیام داد که «جای تخفیف داره؟» گفتم «بله» گفت «۲۰ میدید؟» گفتم «خیر، تا ۳۰ جا داره.»
مشتری اول پرید. مشتری بعدی زنگ زد که «جای تخفیف داره؟ تهش چند؟» «۳۰» بدون خداحافظی قطع کرد.
سیمین آگهی را روی دیوار دیده بود و مبلها را شناخته بود. زنگ زد به مامان. گفت «نفروش مبلهات رو! دیگه همچین چیزی نه پیدا میکنی، نه میتونی بخری!» مامان گفته بود که خانه جدید خیلی کوچکتر است و باید مدرن و مینیمال چیده شود. سیمین هم آخرهای مکالمه گفته بود «بهخدا اگه پول داشتم خودم میخریدم.»
مامان وقتی قطع کرد گفت «کاش پولش رو لازم نداشتم همینجوری میدادمشون به سیمین.»
همین حین که مامان با سیمین حرف میزد من با دو تا مشتری قرار گذاشتم که برای دیدن مبلها بیایند و به پنج تای دیگر گفتم که زیر ۳۰میلیون نمیفروشیم.
ساعت قرار با اولین مشتری نزدیک میشد. مامان گفت چاقوی آشپزخانه را توی کیفش قایم کرده که اگر دزد بودند از خودمان دفاع کنیم.
مشتریها رسیدند، در زدند. مامان کیفش را به خودش آویزان کرده بود و دست راستش را گذاشته بود توی کیف. در را که باز کردیم زن و مرد جوانی وارد شدند. مامان دستش را از کیف بیرون آورد. زن و مرد خیلی سریع نگاهی به مبلها انداختند. لبولوچهشان را آویزان کردند و رفتند.
دومین مشتری آمد. مرد میانسالی بود با موهای پرپشتِ جوگندمی. مامان دستش را از توی کیف بیرون نیاورد. مرد با دقت دور مبلها میچرخید، با انگشت تقه میزد روی مبلها، حتی چوب مبلها را بو میکشید. آخرش گفت «من خودم تو این کارم. اینها خیلی مبلهای ارزشمندی هستن، چرا میخواید بفروشید؟ مثلش رو پیدا نمیکنید. من خانمم این سبک دوست نداره، اگه دوست داشت حتما برشون میداشتم.» و رفت.
مامان که بعد از مشتریهای اول خورده بود توی ذوقش، با تعریف مشتری دوم ذوقش سر جا برگشت و نشست منتظر مشتریهای بعدی. حساب تعداد پیامهای چت و تلفنهایی که سر قیمت چانه میزدند از دستم در رفته بود. پنج روز دیگر هم مشتریها آمدند و رفتند و تخفیف بیشتر خواستند. بلاخره مامان راضی شد که قیمت را پایین بیاوریم. آگهی را اصلاح کردم: «مبل ۷ نفره با میز نهارخوری ۸ نفره، چوب راش و گردو، فقط ۳۰ تومن، به مشتری واقعی تخفیف داده میشود!!!»
قرار شد با ۵ تومن تخفیف ۲۵ میلیون بفروشیم. حالا مشتریها پیام میدادند یا میآمدند و میرفتند و مبلها را ۱۵ میلیون میخواستند. مامان دیگر کیف را از دوشش آویزان نمیکرد. باید تا ۲ روز دیگر خانه را خالی میکردیم، ولی هنوز مبلها و لوسترها روی دستمان مانده بود. مامان دوباره راضی شد آگهی را اصلاح کنیم: «مبل ۷ نفره با میز نهارخوری ۸ نفره، چوب راش و گردو، فقط ۲۰ تومن، به مشتری واقعی تخفیف داده میشود!!!» که با تخفیف ۱۵ میلیون دستمان را بگیرد. تماسها کمتر شده بود و ما فقط یک روز وقت داشتیم. یکی تماس گرفت و گفت حتما مبلها را میخواهد و تا یک ساعت دیگر میآید. مامان خوشحال نبود، ولی انگار خیالش راحت شده بود.
مشتری سر وقت آمد. مرد ۴۰_۴۵سالهای بود که انگار خیلی عجله داشت، درست مثل خود ما. گفت «تخفیف؟» گفتیم «جا نداره واقعا.» گفت: «ببینید من وقت ندارم و واقعا مبل لازم دارم، لوسترها رو هم میدید؟» گفتیم «بله.» گفت «همه رو ۱۵ بدید ببرم.» گفتیم «فقط مبلها ۱۵» گفت «پس نمیتونم.» و رفت سمت در. همان موقع شیبانی زنگ زد. پرسید «تخلیه کردید؟» مامان گفت «فردا کلید رو میدیم.» قطع که کرد گفت «باشه آقا با همون ۱۵ همه رو ببر، فقط همین امشب ببر.»
مبلها رفت، لوسترها رفت و ما رفتیم به خانه جدید، بیمبل. سیمین زنگ زد و سراغ مبلها را گرفت. مامان برایش تعریف کرد. سیمین گفت: «عه! ۱۵ دادید!؟ چقدر حیف! کاش به من میگفتید، من اونقدر پول داشتم که بخرمشون.» مامان بغض کرد.
-