شخصی از غرب وحشی یا نمیدانم کجای گلستان،
با کلاه کابوی و قیافهای خمار پشت فرمان نشسته بود
و روی سقفش عنوان «تاکسی فقرا» دیده میشد!
واقعا نمیدانم ملت روی کدام دراگ (۱) هستند،
امّا هرچه که هست، از اینکه دغدغههای مثبتشان را بروز میدهند
و خیابانهای کثیف گرگان را زیبا میکنند، خوشحال هستم.
بنده هم همانطور که میدانید و میشناسیدم،
سریع دست به کار شدم و شروع به تهیه عکسی با قاب و فضای مناسب کردم،
چند شات که گذشت فهمیدم باید بیخیال قاب و فضا بشوم،
مانور حبس نفس و پایه کردن یک دست برای دیگری، ثبت تک دستی و دو دستی
و موارد دیگر را اجرا کردم ولی همچنان نتیجه دلچسب نبود،
شروع به فیلم برداری کردم که بعدش آن را به عکس تبدیل کنم و باز هم نشد که نشد!
خلاصه مانورها و روشهای بسیاری را انجام دادم
تا عکس کملرزشی ثبت شود اما زهی خیال باطل؛
باید اعتراف کنم که استبلایزر واقعا عنصری ضروری است،
باید حین خرید تلفنهمراه که حکم همسر انسان را دارد
به این مورد هم توجه میکردم
و از روی احساسات تصمیم نمیگرفتم!
شاید به سرم زد و از ایشان ویدئویی
در اینستاگرام نداشتهام پست کردم
و گفتم ملت! این وضعیت زندگی من است
و وی را بدون کاور و قاب محافظ نشان دادم(۲).
خلاصه ما حین امور ذکر شده بودیم که ناگهان
در اطراف میدان شهرداری شخصی فریادی زد،
بنده متوجه کلمهای که ادا کرد نشدم
و فریاد و فحش فرضیاش را به استخوان چکشی گوشم ارجاع دادم.
فردای آن روز بود که یکی از دوستان مرا در خوابگاه دید و گفت فلانی!
که شدهای که دیشب جواب سلامم را ندادی؟ (۳)
گفتم وات؟ سلام؟!
برادر بنده در یک هفته اخیر اصلا پایم را از خوابگاه بیرون نگذاشتهام!
احتمالا کیس تیپیک افسردگی ماژور محسوب میشوم،
چه میگویی با خودت؟
چرا باید بیرون بروم حالا؟
حتما بعدش میخواهی یک دستی بزنی و شیرینی یار نویمان را بگیری؟
جمع کن کاسهکوزههایت را...
و در حین همین مکالمات بودم که گفت نشان به آن نشان
که دیشب اطراف میدان شهرداری در حال فیلمبرداری بودی،
دیدم از یکدستیزدن گذشته و رسماً دارد حق میگوید!
بنده هم تایید کردم و ماجرا را برایش توضیح دادم.
خواستم بگویم دوستان عزیز،
اگر در خیابان مرا دیدید و منتظر ماندید
که مثل فیلمها آیتوآی(۴) بشویم
تا سلام و احوالپرسی بینمان جاری شود،
باید بگویم که
لطفا شما پیشقدم بشوید و سلام بگویید،
البته باز هم ممکن است نشنوم و متوجه نشوم
زیرا بنده اصلا حواس و چشم و گوش سالمی ندارم،
اما این کار شما برای بنده بسیار ارزشمند است!
درخصوص هوش و حواسم هم اگر بخواهم بگویم،
اختلال ADHD را هضم کردهام و حالا در AD4K به سر میبرم،
یعنی با وضوحی دیگر در حال لمس این داستان هستم!
از طرف دیگر، به لطف صفحهنمایش لپتاپ عزیزم، دچار کوری سوزشی شدهام!
به این صورت که چشمهایم میسوزد
و زودبهزود میبندمشان تا خشکی آن برطرف شود،
و به تبع آن فواصل ندیدنهایم بیشتر میشود.
از جهت دیگر هم سعی میکنم زیاد حرکتشان ندهم که کمتر بسوزد!
یعنی اینطور فرض کنید که دید به اطرافم را هم از دست دادهام!
گوشهایم را که برایتان نگویم،
به لطف کارفرمای عزیز متد،
باید ویسهایش را در ولوم ۱۰۰ و تقویت ولوم ۱۲۵٪ گوش بدهم
و خلاصه پردههای گوشم در این مدت از حالت باکرگی خارج شدهاند
و ممکن است توانایی شنیدن صداهای آرام را نداشته باشم!
آری خلاصه، البته که با وجود تمام موارد گفته شده،
به محض دریافت اولین علائم محیطی از اطراف و شناخت ذهنی شخص
سعی میکنم بسیار گرم و صمیمی احوالپرسی کنم
تا اگر چندمین باری بوده که سلام کرده
و بنده مانند این تازهعروسهای ذوقمند(۵)،
جوابش را نگفتهام تا پس از گلچینی
و پاسخ ندادن به نیت پنجتن پاسخ بگویم،
با این کارم ناراحتی تلاشهای قبلیاش را شسته و برده باشم :)
پ.ن:
۱- ملت به طرز عجیبی با این موارد درگیر شدهاند! مراقب خودتان باشید.
۲- به جایی رسیدهام که دیگر رفتار هیچ کس تعجبم را برنمیانگیزد! چه شهرام، چه بهرام.
۳- با هم زیاد شوخی میکنیم.
۴- چشم توی چشم
۵- نگفتم افادهای که به تازهعروسهای کانال یا بازدیدکنندههایگرام برنخورد.
میدانم دیگر، خیلی رعایت میکنم و انسان بهفکری هستم.
🧷 به زبان حال را در آن زبانبسته فیلترشده سر بزنید،
متأسفانه پول تبلیغات برای گذاشـــــــــتن لینــــــــک ندارم.