همیشه میگفت که بدون من میمیرد ،دوستش داشتم نمیخواستم ک نبود من او را نابود کند ،شادکامی اش را میخواستم ،میخواستم پناهگاهش باشم و بودم ،چتر بودم سایهبان بودم،دستی بودم که اورا نگه میداشت..
ولی بسیار تهی بود انقدر که وقتی به دستهام نگاه میکردم هیچ اثری از حضورش نبود ، پوچ و تهی بود بدون معنا ...
حرفی اگر میزدم لبه های کلماتم به او شکل میداد،اخم اگر میکردم خم ابرویم او را میشکست،
ضعیف و بی شکل بود زمانی از اثر گذاری خود مسرور بودم فکر میکردم که او هم من را دوست دارد،چون ارزشمند و دوست داشتنی بودم
چون قدرشناس و صبور بودم و نگاهش که میکردم میدید که چشمهایم برایش برق میزند...
جای ما عوض شده بود هیچ چیز در معادلات بین ما برای منطق بقیه قابل درک نبود،برای مدت زمان طولانی خواستم که چیزی از این خمیر بیشکل و بیمعنا بسازم ،میخواستم برای خودم جایی امن ، پناهی گرم و سایهبانی برای طوفان ها بسازم ولی هیچ فایده ای نداشت خمیری بود که آب فراوان به او داده بودم و خودش از ازل بیمایه بود دائما به دستهام میچسبید و همه چیز را لکه دار کرده بود
بارها خواستم رهایش کنم به او گفتم که خودم آسیب پذیرم ، خودم در فرسایش روزگار کوچک و رنجور شده ام نیاز به پشتیبانی و پناهگاه دارم اما او بیشکل و تهی از هر توان و اراده ای بود ..
اگر هر انسانی بتواند هزاران شکل بگیرد و هزاران ویژگی داشته باشد تو بگو چه چیزی فرومایه تر از بیمایهگی است؟
لکه های چرک شده از وجود ناتوانش به همه جای دست و بدنم چسبیده بود ، بارها خواستم رهایش کنم میترسیدم بمیرد،میگفت که میمیرد ،نمیخواستم، شادکامی اش آرزویم بود ..
حیف که دوست داشتن من هیچ قوامی به اون نداد فقط او را نچسب تر و ناپاک تر از همیشه کرد،بسیار با خودم جنگیدم ، بسیار تلاش کردم،قلبم را کشتم تا بتوانم رهایش کنم چون زندگی ام را بیشتر میخواستم حتی اگر دل مرده باشم ..
نگفتم که من خودخواه نبودم،بودم.قوی بودم میخواستم قوی تر باشم ، توانا بودم میخواستم توانا تر باشم ..رها بودم نمیتوانستم بگذارم لکه های ضعف دیگران مرا چسبناک کند ..رهایش کردم
به سختی از تمام اجزای بدنم جدایش کردم که داشت مثل زالو آنها را میمکید،جای زخم هایم کبود شد،جایش باقی ماند ،ولی اجازه ندادم بیشتر از این از من تغذیه کند..
برای مدتی حس مادری را داشتم که فرزند بیچاره اش را به نوانخانه برده و رهایش کرده برایش میسوختم ولی چاره ای نداشتم میترسیدم بی من بمیرد،نمرد ، چرا اینقدر دیر فهمیدم که زالو ها ملتمسانه به تو میچسبند نه چون تو را دوست دارند،بلکه برای اینکه میخواهند از تو تغذیه کنند.
او بدون من نمرد فقط لغزید و لغزید تا بینوای دیگری را یافت و خونش را مکید،بعد از آن به روی همه چیز تف اندخت ، بیچشم ورویی صفت جدیدی نبود برایش ولی نتوانسته بودم حجم عظیمش را از پشت مردمک های لغزان چشم هاش ببینم ، از او متنفر بودم چون عمرم را گرفته بود از من متنفر بود چون نگذاشته بودم روحم را تمام و کمال بمکد.
بعضی وقتها به این فکر میکنم که باید زودتر از این جدایش میکردم او را به کناری پرتاب میکردم و پاشنه ام را توی سینه اش فرو میکردم،بیپناهی راه پناه دادن ،بی مادری را عشق ورزیدن چیزی بود که از کودکی به من آموخته بودند ولی کسی به من نگفته بود که با دندان های چرکین و دهن آلوده ای که زالو صفتان نشانم میدهند چطور برخورد کنم،
فقط حسرت خوردم و از کنار عمر از دست رفته خودم و دهان بدبویش در سکوت گذر کردم.

سکوت گذر کردم .