النا پانزده سال داشت و مرز باریک میان آنچه بود و آنچه باید میبود، برایش همچون پردهای از جنس مخمل بود؛ دنیایی که واقعیت در آن با خیال در هم میتنید.
او همیشه عاشق نورِ منحصر به فردی بود که تنها ماه بر زمین افکنده میساخت؛ نوری سرد، که به نظر میرسید تمام اسرار جهان را در هالهای نقرهای پنهان کرده است. او نام این یار قدیمیاش را سلنا گذاشته بود، ادای احترامی خاموش به خواهر کوچکترش که سالها پیش، همچون یک ستاره زودگذر، از آسمان زندگیاش محو شده بود.
هر شب، زمانی که سایهها در حیاط کوچک خانه اش بلندتر میشدند، النا به سمت سنگی بزرگ و صاف در مرکز حیاط میرفت. آن سنگ سرد، به نوعی تخت پادشاهی او بود، جایی که در انتظار ظهور تنها دوست وفادارش میماند.
شبی، آن انتظار به یک شگفتی بدل شد. ماه، برخلاف هر شب، نه تنها کامل، بلکه به طرز عجیبی غولپیکر و نزدیک به نظر میرسید؛ گویی از مدار خود اندکی منحرف شده تا جهان النا را در نور خود غسل دهد.
لبخندی محتاطانه بر لبان النا نشست. این یارِ همیشگی چنان با تار و پود روزهای او آمیخته بود که آرزویی سرکش در دلش جوانه زد : کاش خورشید هرگز طلوع نمیکرد تا این سکوت درخشان ابدی شود.
_ سلنا امروز توی شهر، همه عجله داشتن... انگار هیچکس لحظهای برای دیدن بافتنیهای من وقت نداشت. هیچی نتونستم بفروشم.
سپس آهی کشید که سنگینیاش از جنس خستگی یک روز طولانی بود.
_ درکت میکنم!
این صدا، شبیه زمزمه باد نبود و هیچ شباهتی به نجوای حیوانات شبگرد نداشت. صدایی از اعماق یک بلور یخی تراشیده شده بود؛ نرم، سرد، و مملو از اندوهی کهن که انگار از آغاز آفرینش با خود حمل میکرد.
النا خشکش زد. نفس کشیدن برایش سخت شد . این لحن، با غمِ نهفته در استخوانهایش همنوا بود. او به سختی پلک زد، نگاهش را بر مرکز قرص نقرهای عظیم ماه دوخت.
_ کـ... کی حرف زد؟
_ من...
صدا قویتر شد، با مکثی که گویی ماه در حال جمعآوری تمام اکسیژن شب بود.
_ من بودم النا .
باجود وحشتی که همچون پوستهای سرد بر تنش مینشست، حسی غریب از کنجکاوی و اشتیاق به درونش سرازیر شد. این اولین باری بود که ماه، دوست صمیمی و گوش شنوا، پاسخش را میداد.
_ چطور ممکنه؟
ماه لبخندی زد. النا بیاختیار دستهای مشتشدهاش را به چشمانش مالید، اما وقتی دوباره گشود، سلنا همچنان با همان لبخند مرموز در آسمان بود. این یک توهم نبود؛ این یک حقیقت جدید بود.
_ من همیشه حرف میزنم دختر... اما آدمها فقط زمانی صدام رو میشنون که به شدت به اون نیاز دارن... من گفتم درکت میکنم، چون تو هم مثل منی .
النا دستانش را بر سطح سرد و صاف سنگ گذاشت. آرامشِ درونی عجیبی جای وحشتش را گرفت. او حالا با ماه صحبت میکرد؛ با ماهِ سخنگو.
_ پس... انگار دل پری داری سلنا .
النا با لحنی صمیمی پرسید، همان لحنی که همیشه در تنهاییاش به ماه هدیه میداد، اما این بار قرار بود پاسخ بشنود.
_ آره...
النا حس کرد که فاصله میان آنها کم شده و نور نقرهای ماه، پررنگتر و تابندهتر میشود.
_ اوضاع خورشید بده النا خیلی بد . آدما من رو دوست دارن چون درخششم نویدبخشِ آرامشه ... اما معشوقه ی بیچارهی من، خورشید، خیلی تنهاست.
النا سرش را کج کرد، کنجکاویاش بر تمام ترسها غلبه کرده بود.
_ تنها؟ خورشید؟
ناگهان یاد فکر خودش افتاد که میخواست خورشید طلوع نکند و حسابی شرمنده شد
صدای سلنا این بار با طنینی عمیقتر پاسخ داد، گویی تودهای از سکوت صدها شب را در خود جمع کرده بود.
_ آره ، آدمها، النا اونا خورشید رو رها میکنن. خورشید که میتابه، اونها سرشون را بالا میگیرن و فقط از گرما گلایه میکنن یا بدتر، اونقدر درگیر عجلههای روزمره هستن که هستیاش رو حس نمیکنن.
ماه لحظهای مکث کرد، نور نقرهایاش چنان درخشید که گویی میخواست گرمای نهفتهاش را به النا منتقل کند.
_من فقط در شب ظاهر میشم. مردم وقتی در سکوت به دنبال همدمی میگردن ، به من نگاه میکنن و حتی مثل تو باهام حرف میزنن
النا با تمام وجود گوش میداد. دنیا از دیدگاه موجودی ابدی در آسمان دیده میشد.
_ خورشید مثل نفس کشیدنه. اون نورش رو بیدریغ به زمین میده ، بدون توقع. تمام زندگی، تمام رنگها از اونه. اما به محض غروب، آدما به سراغ من میان .
النا احساس کرد سنگینیای که در سینهاش انباشته شده بود، سبُک میشود. غم ماه و خورشید، شبیه به غم خودش بود
_ پس... شما دو تا هم دلتون میخواد دیده بشید؟
سلنا خندید. این بار خندهاش شبیه صدای چکیدن قطرات آب در غاری یخی بود.
_ دقیقا لذت واقعی اینه که کسی به ظرافت کار ما نگاه کنه و بفهمه چقدر مهم بوده، حتی اگه اون لحظه به اون نیازی نداشته باشه.
بعدا با لحن غمگینی ادامه داد
_ خورشید فقط دلش میخواد کسی زیر نورش بایسته، سرش رو بالا بگیره و بدون شکایت از گرما، فقط بگه : ممنونم که اینجا هستی.به همین سادگی...
النا به ماه عظیم خیره شد و تصمیمش شکل گرفت. شاید از این پس، هر صبح که خورشید در آسمان بود از او تشکری خالصانه میکرد
_ سلنا..
صدای النا آرام و مصمم بود.
_ من میتونم انجامش بدم .
لبخند ماه عمیقتر شد، لبخندی که تمام نور نقرهای شب را در خود فشرده بود.
_ تو؟
النا به جلو خم شد، قلبش با هیجانی نو میتپید؛ هیجانی شبیه به تکمیل یک نقشهی بافتنی پیچیده. حالا او یک هدف آسمانی داشت.
_ بله، من!
النا مکثی کرد و انگشتانش را بر بافتنی ناتمام روی سنگ سرد کشید.
_ من از فردا هر وقت خورشید رو دیدم بهش خیره میشم و ازش تشکر میکنم من میتونم قدردان حضور دائمی و گرمای خورشید باشم .
سپس سرش را بلند کرد اما دیگر خبری از ماه در نزدیکی اش نبود ماه مثل تمام شبهای دیگر در ورای آسمان میدرخشید مثل یک جرم آسمانی ساده انگار نه انگار که با او سخن گفته نکند این یک رویا بود ؟
کاش قدر انسان ها و موجوداتی که حضورشان در زندگیمان دائمی شده را بدانیم روزی این حضور جاویدان کمرنگ میشود و ما میمانیم و حسرت آن بودن هایی که راحت از کنارشان گذشتیم ....
