واقعیتِ زندگی امشب در لباسِ تراکتور، در جادهای تاریک، از روبرو، بِهِمان نزدیک شد! البته زندگی واقعیتهای دیگری هم دارد که ازم دور شدهاند؛ طوری که دیگر ردی ازشان نمیبینم. زندگیست دیگر! گاهی هم در آرامشی شخصیسازیشده، قهوهام را قُلُپقُلُپ بالا میروم. موسیقیِ بیکلامی پخش میکنم و با مغزم، چند خطی را بازی میکنیم. گاهی هم با رفیقم که دهههشتادیست، به سَبک خودشان، خوشمیگزرانیم و این هم جور دیگری از زندگیِ مَنست؛ منتها در هیجان!
گاهی هم حوصلهی هیچکس را ندارم و فرار میکنم و میدانم و... میخوابم یا قدم میزنم.