پایهرکاب، چه حرکت باحالیه! دوستش دارم!
بوی آبپاشی، خاکِ نَمخورده، در شلوغیِ پیادهرو، تنهایم کرد.
افسردگی، خیلی لاکچریِ ولی به شرطی که بتونی ازش بیای بیرون و از دور بهش نگاه کنی...
به قول او: « دفتریادداشتم، یک روزی تبدیل به دفتریادداشتی میشه که توش نقاشی هم هست » و الان یک قدم بهش نزدیکتر شدهام!
اینروزها تفاوتی بین درخانهبودن و درمغازهبودن، احساس نمیکنم! فقط گاهی به خودم میآیم و میگویم: « عه! مغازهامها! » این روزها برای پول کار نمیکنم و وقتی این را به مشتریانم که دارند به دوستانم تبدیل میشوند، میگویم، میگویند: « آره خب، ک...خولی مو میزنی! »
امروز خوشحال بودم که سرکار بودم. با آدمها درمورد خیلی چیزها حرف زدیم که ربطی به مو و مادیات نداشت و اگر در خانه بودم، احتمالا این اتفاق نمیافتاد! مثلاً از دغدغههای رضا شنیدم که داشت در فلان شهر، خود را به چالش میکشید. با اینکه به قول خودش، از قبل، درآمدِ بخورنمیری داشت و تقریباً میشود گفت به پولش احتیاج نداشت. دلیلش را اینطور برایم توضیح داد: « من آدمِ یکجا موندن نیستم! » این را در من هم دیده بود. خودم هم دیده بودم وقتی از آن زن و مردِ پیری صحبت کردم که به آرامششان حسودیام میشد: « رضا، گفتم خدایا چه خوبن اینا! عشق و حالشون رو کردن.. سفرشون رو رفتن... نوه نتیجههاشون رو دیدن و... حالام پیر شدن و... بعد گفتم: علی، تو آدمِ زندگیِ آروم نیستی! بعد یه چیزی گفت: شاید چون همچین سبکی رو زندگی نکردی، اینجوری فکر میکنی... » و رضا بعد از آن، این را دیده بود.
سوزش معدهام، کمرنگ شده ولی هنوز احساسش میکنم. پشیمان نیستم از قهوهی ساعت ده و نیم یازده شب، ولی به محمد که چند دقیقهی پیش بغلش کردم گفتم: « یه ک...خول رو داری بغل میکنی که همین الان قهوه خورده. قبلیش هم یکی دو ساعت پیش بود! » باز او از من بدتر، گفت: « تموم شد؟ نداری به منم بدی! »
این روزها هرچه مینویسم، احساس میکنم دارم برای کسی مینویسم! نگاهش را حس میکنم. گمان نمیکنم حس خوبی باشد ولی میبینمش و تقریباً محرکم است: از نوشتن بگیر تا... ولی بیشتر نوشتن. مثلاً همین الان!
-هوا همینجوری خاص باشه! بارون بند نیاد!
+تا صبح بباره ها؟
-هوم...
گفت: « چرا باید برات نفعی داشته باشه که باهاش خوب باشی؟ همینجوری الکی نمیشه...؟ » تایید کردم. همین چند دقیقهی پیش، همین کار را برای مهدی کردم. چند دقیقهی قبلش برای صمد، قبلترش محمد... حالِ خاصی داشت. انگار دلم داشت شارژ میشد، بااینکه مغزم میخواست به اتاقم فرار کنم. به فیلم و اینستاگرام و... الان هم که استامبولی را برای گرم کردن، روی گاز گذاشتهام، عمدی شعلهی زیرش را کم کردم تا بتوانم بنویسم. تازه، از دیدن مادر و پدرم که دو سه روزی هست ندیدهامشان هم خوشحال شدم. مسواک هم میخواهم بزنم! امشب میخواهم ارباب حلقهها را با خوشحالی ببینم، نه با حس فرار! ( البته که کلهام دستبردار نیست ؛) ) آها راستی زردآلو یخچالی هم هست!
بروم. شامم ته نگیرد!