فهمیدم که از ونوسیها چیز زیادی نمیفهمم ولی به همراهیِ یکیشان علاقمندم.
فهمیدم برای فرار از یک صدای مزاحم، نیازی نیست صدای موسیقی را بلندتر کرد.
فهمیدم در روزهایی به سر میبرم که کسی نیست تا همدیگر را دوست داشته باشیم.
فهمیدم سِری موزیک بیکلامهای « Idea » عجب حرفهایی برای گفتن دارند با اینکه کوتاهند!
فهمیدم گوش دادن چقدر میتواند سخت باشد. مخصوصا که طرف مقابل، سعی در فهماندن موضوعی به من باشد که ظاهراً از آن سردرنمیآورم!
فهمیدم چقدر دوست دارم خودم را مقابل آینه ببینم. راستش بهش علاقمند شدم!
فهمیدم به اَکسسوری علاقهای دارم که به بستنی قیفی ندارم!
فهمیدم چقدر حق با شماست!
فهمیدم علاقهای به شناسنامه ندارم: مخصوصا قسمتِ تاریخ تولد!
فهمیدم سکوت، علامت رضا نیست، یکی از خصوصیات اخلاقی من است!
فهمیدم برای پرواز، نیازی به بال نیست... احتمالا باید زمین را خانهی خود ندانست!
فهمیدم آنقدر که سادگی را میفهمم، اطلاعی درمورد قانون سوم نیوتن ندارم!
فهمیدم فرار، تا جایی فرار است که تشخیص داده نشود!
فهمیدم تمایل، مال دل است و میانهای با اصرار ندارد چراکه مال ( ابزار ) کلّه است!
فهمیدم، یک دنیا آسمانِ آبی در لباسهای توسیام قایم کردم!
فهمیدم چقدر هدیه را دوست دارم: چه دادن، چه گرفتن!
از مهارتهای جدیدی که تمرین میکنم، تطبیق دادن چهرهی واقعیام با چهرهی آینهایاَم است. فهمیدم این سخت است!
فهمیدم چقدر خوشبختم که با نوشتن، هَمکاسه شدهام: ماندنی، وفادار و رفیقترین!
فهمیدم در لحظات خاصی، فکر و احساس، با هم در یک جهت قرار میگیرند!
فهمیدم چندتا از بچهها را یک جورِ دیگری دوست دارم. یکیشان مَِهدیست.
فهمیدم لباسِ خوب، برروی اندامِ خوب، خوب جلوه میکند. برای همین، به باشگاه علاقمندتر شدم!
فهمیدم یک ساعتهایی، جایی در خانه ندارم. تقریبا تا بعد از دوازده و نیم، یک بعد از نیمه شب!
رقص سایههای شاخهها، در ساعتهای بعد از نیمه شب هم، دست کمی از ظهر ندارد. این را هم تازه فهمیدم!
فهمیدم برای اینکه مغز شکلات را نَجوم، باید سرم را با کار دیگری گرم کنم. مثلاً همین الان داشتم توش موفق میشدم که یک ماشینی که آشنا بود، غیرعادی، به منی که حاشیهی خیابان را برعکس، قدم میزدم، نزدیک شد و باعث شد حواسم پرت شود و...
فهمیدم هیچ دلم نمیخواهد مزاحم خلوت کسی بشوم که گوشهی دنجی را برای هر کاری، قبل از من کشف کرده!
فهمیدم برداشتن آشغال از روی زمین، لذت دارد و زورکی به جان نمینشیند!
فهمیدم قرار است برای مدتی، دلم برای یک سری چیزها تنگ شود. جالب اینکه احساس میکنم بهش نیاز دارم!
تصویر یک گربه روی حاشیهی سیمانیِ یکی از راهروهای انتهای پارک ملت، معنی خاصی دارد و من، زورم به کشف آن نرسید و مجبور شدم عکسی شکستهبسته بگیرم!
دوباره به مغز شکلات نزدیک شدم!
« Idea 22 » و علی ظهرابی و بانویش، در وقفهی کوتاهی که بین من و نوشتن و تنهاییام انداختند، باعث شدند وقتی به صندلیِ فلزیای که میزبانِ من، کیفم و متعلقاتش بود، نزدیک شدم، متوجه شوم که دارم مورمور میشوم. پرندهای در چند درخت آنطرفتر از من، صدایی مشکوک به تنهایی، از خود درمیآورد و همان گربهی چند خط بالاتر، با فاصله ازم دور شد. شاخههای چنارِ بالای سرم، تن به سمفونی باد دادهاند. حقهای زدهام. اول اینکه گرسنگیام را با شکلات نعناعیام دور زدهام و دوم، صدای موسیقی را به صفر، نزدیک کردهام تا همه را با هم داشته باشم: باد، Idea 22 ، گرسنگی، اضطرابِ حملهی شغال یا سگی حار و واژهها و یک میوهی کاجِ رسیده، در کنار صندلی! دلم میخواهد بیشتر بمانم تا تلافیِ گرمای طلبکارِ روز را از شب، درآورم اما آن امنیتی که باید داشته باشم را حس نمیکنم. کسی یا چیزی، سنگی در دریاچهی حضور ذهنم انداخته! کاش میشد برای باورِ اینکه الان حالم خوب است، نیازی به توجیه آن برای شخصی دیگر نبود. گاهی تصویرِ حال خوبم، در دلِ دفتر یادداشتم جا نمیشود، بیرون میزند. این میشود که دست به دامنِ اغراق میشوم! داشتم فکر میکردم خوب میشد امشب حالِ مسواک زدن داشتم. بعضی وقتها که اتفاقی، چشمدرچشمِ نقاطی خاص در پارک میشوم، در عجب میمانم چطور میشود یک آدم اینهمه نقاطِ خاطرهساز، دور و بر خودش دستوپا کرده باشد: هر صندلی، هر درختی با قطر بیش از یک متر، استخر پارک با قایقهای پدالیِ قویی، بستنیفروشیای که اکنون بلااستفاده در گوشهای از پارک، میزبان هوهویِ باد است و... در قسمتی از امروز، شنیدم که دوستی گفت: « اونایی که عمرِ تنهاییشون از حد معمول میگذره، درحال ساختن ضعفهای شخصیتی خودشون و بینیازی از داستانهای زودگذرند و این خوشحال کننده است! » همین حین، در وقفهای کوتاه، جواب تلفنی دوستی را ندادم. با تفریقِ یک مقدار دلخوریای که ازش داشتم، دچار عذاب وجدان نشدم و دوباره شروع کردم به نوشتن! تا خانهمان، پیاده، یک ربع بیست دقیقه فاصله دارم و دلم میخواهد تا قبل از اینکه کلید را در دَرِ ورودی بیندازم، دست از نوشتن برندارم! چالش جدیدم است. طالقانی در دوازده شب به بعد، طالقانی نیست، راهرویی طولانی در دو مسیر رفت و برگشت است، به دنیایی غیرمنطقی که عدهای در جهت مخالف من، به آن وارد میشوند: صدای شُرشُرِ آبِ فضول در جوی آب، رفت و آمد گاه و بیگاه ماشینها و موتورها و باد و... عجیب است که جز با کلمات و موسیقی، کشف نمیشود. چراکه من اقلا روزی دو سه بار، در ساعتهای مختلف، در آن تردد دارم و جز یک خیابان با درختهایی سایهساز، چیزی در آن ندیدهام. صدای لگد کردن ماسه در سطحی از آسفالت، دستکمی از برگهای پاییزی ندارد! برف هم مثال خوبی میتواند باشد. در جاهایی از کوچه، سایهام، ازم جلو میافتد. جاهایی گم میشود و در قسمتهایی، تنبلی میکند. بازیِ شب هم حالی دارد! یادم میآید وقتی کلّهی فَرنیا، دخترِ دوستم را که لطف کرده و چند دقیقهای به آغوشم اطمینان کرد را بوسیدم، یک جورِ خاصی داغ بود! در آغوشم موشک شده بود من، خلبان! قهقهه میزد و من عوضِ پدرش، ذوق میکردم! در راه، یکی از دوستان را دیدم. بعد از سلام و آغوشی ریز، بوی هندوانه را ازش شنیدم. بهش گفتم. اتفاقا چند دقیقه قبلترش هم در چند کوچه بالاتر، این را احساس کردم. ویارِ هندوانه هم بد مرضیست! نزدیک خانهمانم و ترسم از این است که چیزی برای خوردن پیدا نکنم. صدای عَر زدن کسانی که تا کمر، از ماشینشان به بیرون خم شدهاند را با لبخند جواب دادن، اسم خاصی دارد؟ سی ثانیه تا در ورودی: دارم مادام بواری را میخوانم و دلم میخواهد بدانم گوستاو فلوبر، با چه ایدهای قرار است غافلگیرم کند!
تمام.