فهمیدم در قلمروی خودم، زورم بیشتر است. یکی از قلمروهای من، مغازهام است. گمان میکنم خیلی قلمروهای دیگری هم هست که من هنوز کشفشان نکردهام!
فهمیدم هنوز خیلی جاها نمیدانم کجا، اسمش کمک گرفتن است و کجا انداختن وظیفهات گردن کسی دیگر و کجا ناله کردن و کجا زدنِ حرف حساب است.
فهمیدم میتوانم برای خیلی از اینهایی که از دیدنشان منزجر میشوم، اشک بریزم.
فهمیدم میتوانم در اوج خستگی، یک شات قهوه با یخ بخورم، در نیم ساعت مانده به یازده شب.
فهمیدم میتوانم در همان ساعت بالایی، چراغ مغازهام را خاموش کنم و اسپیلت را روشن کنم و موسیقی مورد علاقهام را با صدای بلند گوش کنم، بیاینکه از لو رفتنم در مقابل آدمهایی که از مقابل شیشهی قَدی مغازه در رفت و آمدند، بترسم.
فهمیدم میشود از ترانههای mocking bird و beautiful از Eminem هم ایده گرفت.
فهمیدم حق دارم خیلی چیزها را بلد نباشم.
فهمیدم خیلی جاها میشود با یک عذرخواهیِ ساده، عذرخواهی کرد و سناریوهای خفنی را زیر و رو نکرد. یک بغلِ کوچک و یک جفت بوسهی چپ و راست هم، میتوانند تمامکنندهی خوبی باشند.
فهمیدم میشود از کشتن یک سوسک، ناراحت شد.
فهمیدم چقدر همهی گلهایم را دوست دارم. من حتی گلهای مغازههای دیگر را هم دوست دارم.
آنقدر خسته و مشغول بودم که تشخیص ندادم در گلفروشی، پاکتِ نامه نمیفروشند. تنها دلم خواست امتحان کنم که آیا صداقت همهجا جواب است یا نه پس پرسیدم: « ببخشید یک پاکت میخوام برای اسکناس که... » نگذاشت جملهام به آخر برسد و از دستبهسَر کردنِ غیر عمدیاش، اصلا دلخور نشده و دستِ حواسِ پَرتم را گرفت و با خود برد به مغازهای که کارش همین بود. فهمیدم: آدمها میفهمند!
فهمیدم واقعا نمیتوانم مغز شکلات را نَجَوَم.
با دیدن یک زیرانداز مسافرتی، یک فلاسک و چند لیوان و قند و نان و کالباسهای ورقه شده و گوجه و خیارشور و حتی یکی دو بالشت، زیر و رو شدم. نیازی به فهمیدن نداشت که حالم خوب شده، احساسش کردم.
پرحرفی کنم؟ ساکت باشم؟ یک چیزی وسط این دوتا چه؟ ...خودم باشم چه!
فهمیدم بعضی وقتها میدانم کجایم.
فهمیدم حالتهای خاصی وجود دارد که احتمالا زیاد هم نیست. این که: « بعضی از آدمها سکوت میکنند چون طرف مقابلشان، ادامهایست بر آنها: برحرفهایشان، تصمیماتشان، افکارشان و... »