ویرگول
ورودثبت نام
ali.heccam
ali.heccamیه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
ali.heccam
ali.heccam
خواندن ۴ دقیقه·۱۰ روز پیش

نوشتن، غلط‌کردن است.

هرشب، قبل از خواب، در رختخواب، غلط‌‌کردن‌های شب قبل را مرور می‌کنم. « نوشتن، غلط‌کردن » است! غلطِ تمام عادت‌هایی که تا دی‌ان‌ای‌اَم نفوذ کرده‌اند: تنبلی، فرار، ترس... با یک نقطه، به خط بعدی می‌پرم و با ویرگولی، نفسی می‌گیرم و ادامه می‌دهم!


عجب صدایی پر کرده گوش‌هایم را. آنقدر بلند است که صدای کله‌ام درش گم است. نورَش را نگویم که ترس به جانم می‌اندازد: به جاهای تاریکی که در تنهایی، ازش می‌ترسم! نور، صدا، « شخص‌اند » ( نه کلمه! ) با من، می‌شویم چندتا! سرمان گرم می‌شود. از تنهایی درمی‌آیم. یادم را می‌برند جایی که درش خوشحالم! جایی که دغدغه‌ای جز نوشتن ندارم. آنجا قطعا زمین نیست، این با یک دو دوتا چهارتای ساده، مشخص می‌شود! ولی چه باک، بگذار در بین این‌همه وهمِ پر از ترسی که تا خِرتِناق، هوا را سیر کرده، آنچه که دوست دارم را خیال کنم! این‌ها من را از چیزی که خودشان می‌خواهند، دور و به تصویر پشت آینه، نزدیک می‌کنند. دوستش دارم.


لابلای موهایی که مشتم را پر می‌کنند، سفید هم به چشم می‌خورد. نمی‌دانم خودم سفیدشان کرده‌ام یا خودشان اینطور خواسته‌اند!


فهمیده‌ام نوشتن می‌تواند ساده باشد اگر به نوشتن فکر نکنم!


به چه چیزی تبدیل خواهم شد؟ یا بهتر است سوالم اینطور مطرح کنم: به چه چیزی تبدیل شوم بهتر است؟

کسی که آنقدرها به فکر پول درآوردن نیست؟

یا توسعه‌ی شغلش، آنقدرها که بقیه، دغدغه‌شان است، نیست، هرچند می‌تواند باشد که بد هم نیست منتها نه به شدتِ خیلی‌ها!

کسی است که نوشتنش قرار است در سطحی قابل قبول رشد کند،

یا قرار است کتابش به زودی چاپ شود!

کسی که قرار است یک پاتوقِ دنج، در کافه‌ای معمولی ولی خوش‌ساخت و سلیقه، پیدا کند و عصرها در صندلی جلوی آن لم بدهد و بنویسد و بخواند و با رفقایش، شاید هم تنهایی، به وقت گذرانی مشغول شود!

کسی که مسافرت، از پیگیری وام برای ایده‌های بزرگِ سودآور، مهم‌تر است!

کسی که قرار است تنها ماندن را تکرار کند که می‌تواند بوی خوشی هم بدهد!

کسی که قرار است از اینجا برود، همانطور که از ترنج رفت؛ کسی که دارد رفتنِ با لبخند را تمرین می‌کند، زیر هر آسمانی که می‌خواهد باشد.

کسی که سکوت را بیشتر از موقعیت قبلی، دوست دارد و آینه را و عطرهای تلخ و خنک را و شب‌های تابستان را در پارک و روزهای زمستان را در کوه تا زانو در برف و گاهی دو شات قهوه، پشت‌سر هم.

کسی که قبول دارد، دارد پیر می‌شود و به این جوکِ مسخره، پوزخند می‌زند و به توافق با مرگ فکر می‌کند.

به چه چیزی تبدیل می‌شوم تا با خواب، بی‌طرف شوم؟ این سوال، من را به هدفی، چیزی ربط می‌دهد؟ برای آن، باید از کجا شروع کنم؟


سر مزار، روی سنگ قبر مادربزرگم دوزانو نشسته بودم و در کنار ارتباطِ حسی‌ای که باهش برقرار می‌کردم، همزمان در این فکر بودم آدم‌هایی که اطرافم در رفت و آمدند، چه فکری راجع به من می‌کنند: « دور‌هاش رو زده و حالا خیره شده به سنگِ ترک‌خورده و به فکر اون دنیاشِ... وقتی زنده بود که به یادش نبود حالا که مرده، نگاه کن چطور ژستِ عزیزازدست‌داده‌ها رو به خودش گرفته و... »


بهش گفتم: « بهش فحش نده. نه بخاطر احترام و این حرف‌ها، برای این که دهنت بوی فحش نگیره! »


امشب کسی را دیدم که در انتخاب کلمات، خیلی دقت می‌کرد و سَرآخر، من را گوشه‌ای کشاند و پرسید آیا خوب صحبت کردم؟


چرا، می‌شود عوض قهر، انتظارِ لی لی به لالا گذاشتن، به واقعیت برگشت، شاخه‌گلی را همانجا روی بوته‌اش بویید. به صدای باد دل داد و به دختربچه‌ای گفت: « تو چقدر خوشگلی! » می‌شود به زندگی به همین شکلی که از قبل بوده و بدون تو هم ادامه دارد، نگاه کرد. می‌شود انتظار ذوق‌زدگی را در ابعاد گسترده، نداشت: قهوه‌ای بالا رفت، قدمی زد، آهنگی گوش داد، بی‌اینکه شاهد غروبی دل‌انگیز بود یا انگشتانی که شیارِ بین انگشت‌هایت را پر کند. اگر به تنهایی، در حد یک غولِ سیاه بی شاخ و دم، توجه نکرد، آنقدرها هم وحشتناک نیست. زندگی برای من، گاهی خوابیدنی در حد مردن است و از بی‌خوابی، هزیون گفتن. گاهی فقط سکوت را ادامه دادن و گاهی حق با شماست را. دنبال کردن برگ‌هایی که به پاییز، رودَست زده‌اند، در کوچه‌باغ‌های پارک و بی‌توجهی به قاصدکی که خبر خوشی آورده. بیرون را به خانه ترجیح دادن و مغز را به چت جی پی تی. صدای باد هم می‌تواند خارق‌العاده باشد، همانطور که دیدن روح‌هایی که تازه دست و پا درآورده‌اند، با موهایی د‌ُم‌اسبی؛ اگر قبول کنم زیبایی، همیشه در آن شکل و قالبی که مورد علاقه‌ی من است اتفاق نمی‌افتد. زندگی، واقعی‌تر از آن است که من در کافه تصورش را می‌کردم. واقعی‌تر قافیه‌هایی که گاهی قرار نیست کنار هم چیده شوند چون قرار نیست شعری سروده شود. قرار نیست برای رقص سایه‌ها روی آسفالت، داستانی نوشت و اوکی را از فلانی گرفت ولی بااینحال، همیشه یک جفت دست هستند که در هم قلاب شده باشند و مردی که پشت کتاب‌هایش را امضا بزند و دو سه تا شیرموزبستنی که برروی میز، انتظار چند دوستِ جان‌در‌جان را می‌کشند و من قرار است

تنها شاهد این ماجراها باشم، تنها.

ویرگولچت جی پی تی
۰
۰
ali.heccam
ali.heccam
یه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید