همیشه پوستی لطیف هست که بشود قدری از حواسِ انگشتانت را با آن، پَرت کنی! هرچند احتمالا الان که به نوشتنش مشغول باشی، او جایی از جغرافیایِ این بازی، در انتظار فردایِ با تو، خواب باشد. تا بوده، همین بوده. همیشه یکی، از بیداریکشیدنهای ناعادلانه، پای چشمانش را به گودالی سیاه° فروخته. همیشه یکی، دلش تنگ بوده؛ آنقدر که برای خودش هم جایی نداشته. همیشه یکی آنقدر فریاد کشیده که به سکوت دچار شده... همیشه یکی بوده و یکی نبوده و غیر از امید، چیزی نبوده که بتواند چشمانش را برروی روتینهای دردسترسِ خوشمزه، ببندد.
یک شاخه گل رز قرمز روی پیشخوان، میگفت که میشود رز قرمز را برای یک دختر هم نخرید: دیشب تولد امیررضا بود!
یک روزی برمیگردم و تمام ذخیرههای اینستاگرامم را مرور میکنم. چیزهایی را در آنجا انبار کردهام که یا برای واقعیتم دوست داشتهام، یا داشته بودمشان، یا دارمشان و از دیدنشان در شکل و شمایل متفاوت لذت میبرم... روزی که به تعدادی رویا ذخیرهشده نیاز دارم که ساده بفهممشان.
گوش دادن موسیقی با صدای کم و با یک گوشیِ هندزفری، با گردنی صاف که تنها با نگاه° موزاییکها را دنبال کرد، با یک مقدار چاشنی لبخند هم میتواند جالب باشد. این برای من، تمرینِ بین مردم بودن، همزمان در دنیای خودم قدم زدن است. البته اینها برای ساعتهایی است که در تمرینِ عُرف هستم. دوازده شب به بعد...
رفیق، در برههای از زندگیام که پناهی جز نوشتن ندارم. ماندهام اگر روزی قرار باشد چیزی جایش را برایم پر کند...
باورم نمیشود احساسی به نام عاشقی هم وجود داشته باشد. باور کن من تا همین قبلترها که خیلی هم نیست، فکر میکردم که این تنها مال ترانههاست. و الان به این فکر میکنم که اگر بشود، چه اتفاق جدیدی قرار است در زندگیام بیفتد؟
از آن زمانهایی که دوست ندارم هیچ کجا باشم. حتی نمیدانم دوست دارم کسی کنارم باشد یا نه. بااینحال الان ته طالقانیام. تنها.
کلمات آنجا ترسناک میشوند که به معنای واقعی خود برسند.