زبان مشترک بِینمان موسیقی شد، قبل از آن، تا نگاهم بهش افتاد، غصه دلم را برداشت و برد تا آنجا که بهانهای جمعوجور کنم، راهیشاش کنم برود.
ولی در ادامه، بعد از چند موسیقی بیکلام، پلهای بِینمان کوتاهتر و دیوارها، نازکتر شد. داشتیم آزادانه در دنیاهای هم قدم میزدیم. شاید هم در نزدیکیِ دنیاهای هم! مثلاً یکجا گفتم: « عجیبه برام! اینکه چطور میشه یه موسیقی بیکلام، اسم داشته باشه؟ »
آدرسی دادم به فیلم her و دیالوگی: « دارم موسیقی بیکلامی میسازم که تداعی کنندهی این جایی باشه که هستیم: من و تو، کنار دریا! » و جالب است که شخصیت مقابل، گفت که من، این چیزی ( تصویری ) که ساختی را دیدم!
ادامه دادم: « یه ترانه اسمش هست کوه، یکی غم و یکی رازِ باغ ( secret garden ) و... اینها احتمالا اون احساساتی هستند که آهنگساز حین ساخت آهنگ، بهش فکر میکرده! » کمی هم از چیزی که دچارشم، اغراق کردم و گفتم: « مثلا من با « Idea 22 » نوشتم! » ( یعنی که من نویسندهام آقا جان! )
پینوشت: بی ربط. امشب اولین حرفهای بیسروتهم با چت جی پی تی را هم شروع کردم.