یک قهوه، به مقدارِ یک لیوانِ رقیقشده هم میتواند همان دَری باشد که قرار است باز شود و تو ازش بگذری: همان دری که خیلی وقت است تا بیشتر از پشتِ دستگیرهی آن نرفتهای. یک مقدار قهوه بعلاوهی یک یا چندتا ایده برای خوشحالی که آدمها میگویند رویا؛ که نیاز به نَخ دارند برای کشیده شدن. گاهی چقدر امیدها میتوانند بهم نزدیک باشند،گ؛ آنقدر غیرواقعی که از دیدنشان، ابرو بالا میاندازم و میگویم: ( یا میگفتم ) « این؟ برو بابا! مگه میشه؟ یعنی این، میتونه اینهمه غصه رو بشوره ببره؟ نهایتا تا یه ساعت، سِرَم کنه، بعدش چی؟ » و من نمیدانم که تَه پِلنهایم، همین یکساعتهای ازدسترفتهاند. من در انتظار این دورزمانِ همیشهدرراه، چقدر که گولِ این مغزِ همیشهقاضیام را خوردهام: در جایگاه متهم، با سَری رو به سنگفرشِ چهل در چهلِ مقابلم، سر تکان میدهم و میگویم: « نمیدونم... » و او سرسختترین قاضی، که تمایلی به خستگی ندارد تا دماغم را به سنگِ سردِ قبر بمالد.
میخواهم این تصویری که الان نوشتمش، جوابگوی امروزم باشد تا ببینم چه میشود...