« هیچی دیگه... » و « سه نقطه » ای ادبی، توی صحبتهای محاورهای که حوصلهی ادا شدن نداشتند، مشخص بود!
خواستم بپرسم: « خب جون بِکَن دیگه! تو که میدونی من این روزها همینجوریش هم روی هوام! » ولی عوضش پوزخندی یک ثانیه ای زدم که گمان میکنم اصلا متوجهش نشد.
دولّا تا چاییساز، لِخ کشیدم. دودل بودم ولی پرسیدم: « معمولی یا دمنوش! » از منِ همیشهیخداکلافه، این سطح از روشن فکری بعید بود ولی احتمالا دلیلش لذت بردن او از نوشیدنیای که قراربود برایش ببرم نبود؛ قیافهام کپی برابر اصل داستانی بود که درش گیر کرده بودم، ( اینطور ) فقط خواستم بگویم من خوبم. آدم که نباید همهچیز را به زبان بیاورد!