تمام راه را از باشگاه تا مهمانخانه پیاده برگشتم. با گذشتن از چهل و یک خیابان. از این لحاظ پیاده نیامدم دلم میخواست راه بروم، بیشتر از این جهت بود که میل نداشتم دوباره به یک تاکسیِ دیگر، سوار و پیاده بشوم. بعضی از وقتها آدم همانطور که از سوار شدن به آسانسور خسته میشود، از سوار شدن به تاکسی هم خسته میشود. در این وقتها یکباره آدم دلش میخواهد پیاده برود، حالا میخواهد هرقدر راه دور باشد. بچه که بودم، اغلب اوقات تمام پلههای ساختمان را تا آپارتمان پیاده میرفتم. آپارتمان ما در طبقهی سیزدهم بود.