ویرگول
ورودثبت نام
ali.heccam
ali.heccamیه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
ali.heccam
ali.heccam
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

یک پیمانه رَک‌گویی و سایر مُخلّفات

می‌خواستم بنویسم: « آنقدر دمق بودم که حوصله‌ام نمی‌کشید برای خالی کردن مثانه‌ام، بندِ شلوار اسلش‌ام را باز کنم. » ( همین تریبون می‌گویم که تازه خریده‌امش. ) منتها احساس کردم این یک رُک‌گوییِ ( یک مقدار ) بی‌ادبانه است. از طرفی، فکری گفت، در نامه‌‌ی بامخاطب، آنقدر راحت قلیان احساساتت را لخت نکن. نگذار بفهمد بدقولیِ امروزش یکی از دلایل ناراحتی‌هایت است. نگذار بفهمد می‌تواند در زندگی‌ات تاثیرگذار باشد. [ اینجایِ نوشته، ساعت ۰۰:۰۰ شد ] البته جمله‌ی اصلی‌ام چیز دیگری بود: « وقتی یک بدقولی، آنقدر راحت می‌تواند تو را به هم بریزد، تو از آن گزینه‌ی « تکیه‌گاه بودن » فاصله می‌گیری! » با این حال، با آگاهی از این فرضیه، بر زبان آوردمش چراکه من با کلمات، به صداقت می‌رسم [ شِکوِه از محسن نامجو هم موسیقیِ غالبِ این لحظه از نوشتنم است ] و با صداقت، اجازه‌ی ورود به آن دنیایی که دلم می‌خواهد در آن ادامه دهم را پیدا می‌کنم. هرچند خیلی‌ها می‌گویند که من احمقی‌ام که هیچوقت راه ارتباط برقرار کردن با یک جنس مخالف را پیدا نخواهم کرد و همیشه هم با این توجیهاتِ مسخره‌ام، از آن طفره می‌روم. می‌گویند متعصبم و هیچوقت راهنمایی قبول نمی‌کنم، لااقل از رفتارم اینطور برنمی‌تابد. هرچند آن دوستِ خیلی‌صمیمی‌ام، شاهد خیلی از اشک‌های با و بی‌صدای من بوده که چگونه روحم عاجزانه از این نیازِ هیچوقت ارضانشده دارد جان می‌دهد و هیچوقت یکنفر که [ فرزاد فرزین با شراره ، می‌خواهد ریتم نوشته‌ام را تند کند. نمی‌دانم موفق می‌شود...؟ ] نیازی به توضیح ندارد، از راه نرسیده و دستم را نگرفته و با خود به هرجایی که لازم است، نَبرده.

بااینحال الان تقریبا از هرچیزِ اضافه‌ای خالی‌ام و shape of my heart ، آزادانه ( تقریبا ) در همه‌جایم ورود می‌کند.

الان که داریم راهروهای تاریک و روشن پارک ملت را با احسان قدم می‌زنیم، نگاهم به آنجاست که می‌شود هرکسی را با هر تصمیمی، باز هم آنقدر قبول کرد که بشود چند دقیقه‌ای را نوشیدنی‌ای خورد و گپی زد.

البته الان یک مقدار دلم را غصه گرفت، چراکه داخل کتانیِ چندمیلیونی‌ام را دیدم که هنوز به نیمی از سال نرسیده، پاره شده. البته فکر خالی کردن مغازه‌ام هم، به غصه‌ام عمق داده و مانند گرسنگی که اسیدِ معده‌ام را به بازی گرفته، روحم را به مسخره گرفته و من به تنهاییِ بعد از خداحافظی با احسان فکر می‌کنم!

اینجایی که نشسته‌ام چه حالِ پُرکلمه‌ای دارد: یک صندلیِ دوطرفه، رو به دریاچه‌ی کوچولوی پارک و ماهی که نیمه، از فضای خالیِ لوزیِ فَنس‌های دور دریاچه، در تاریکیِ شب، سفید می‌زند.

چند دقیقه‌ی پیش که احسان داشت من را به خانه می‌رساند، احساس می‌کردم دریازَده‌ام: حالت تهوع داشتم، بی‌تابی، دست از سرم برنمی‌داشت و الان بعد از صرف شامی مختصر، در تاریک و‌ روشنِ چراغِ آبیِ هود در مقابل اجاق گاز، و مسواکِ بعدش، حس می‌کنم هنوز در درز دندان‌هایم چیز مانده و با اینکه معده‌ام پر است، احساس می‌کنم هنوز چیزی مانده که نخورده‌ام.

ویرگول
۰
۰
ali.heccam
ali.heccam
یه نویسندم که کلمات، تازه بهش سلام کردن instagram:@ali.heccam_ t.me/Alinssr_ ali.heccam@gmail.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید