دلم از تقسیمِ روحت با روحم خوشحال است! دلم در این تلاش برای کنار آمدن با افکارت، همراهت است، نترس! میدانم که اعتماد برایش سخت است، اگر نبود که قشنگ نبود! بنایی که قرار است ساخته شود که زیبا نبود، نمایی نداشت، صرفا یک چهاردیواری بود برای تَنآسایی! من که این را از رابطه نمیخواهم. رابطه حرمت دارد چون آدمها حرمت دارند چون ترکیبِ بین روح و فکر حرمت دارد!
دلم خوشحال میشود از فکر به این که میشود کسی باشد. خوشحال میشود از تلاشی که در این راه میکند. اصلا تلاش در این راه، نامش تلاش است، غیره، همه یکسری کارهای انسانیاند برای رفع حاجت، کاری که درخت هم میکند، پروانه میکند. هردوی اینها زیبایند و برایم قابل احترام منتها اینها که تحت تاثیر افکار، تغییر نمیکنند! اینها که انتخاب ندارند! اینها غریضی جلو میروند که اتفاقا میگویم خوش به حالشان! اینها که تلاشی برای ساختِ یک تصمیم نمیکنند: تصمیمی برای ماندن، گذشتن، سکوت، احترام و... بخشیدن! اگر یکجا باشد که آدم بودن را انتخاب کنم، وجود همین وجه تفاوت بین ماست! البته که خیلی جاها فرار میکنم ولی خندهات نیاید اما همین فرار را هم دوست دارم چراکه حتما چیزی هست که من دارم ازش فرار میکنم! و برمیگردم و باز...
دلم در دغدغهات خودش را شریک میداند. حاضر است در رودخانهی افکارت، سنگ بیندازد، جایی که پُلی نیست برای برای عبور. حاضر است بوی عرق بگیرد از تلاش برای کلنجار رفتنت با هنجارهایی که درونت برای عوض شدن، مقاومت میکنند و تو به یک چیز که ثبات دارد نیاز داری: چیزی شبیه به یک دیوار برای تکیه دادن.
خوبم. اینطور، فکر میکنم هستم. بهانهاش هم که تو، به آن زیبایی، چه میخواهم! سهراب دربارهی اینطور چیزها خوب میگوید. یکی از همانها را برای خودت انتخاب کن، از زبان من، برای خودت بخوان، من هم از اینطرف حَض میکنم!
همیشه گفتهام؛ به آن چندتا رفیقی که حسابشان را از باقی که فقط دوست هستند: « یک رابطه، خیلی خوبه! تو رو از خیابون و آدمها و داستانهای اضافی، قیچی میکنه. بهت جهت میده، نگاه و حرکت و... شاید همین ها باعث میشه تارهای سفید لای موهات کمتر بشه و عوض اضافه شدن خطوط بیشتر روی صورت، قبلیها عمیقتر بشن: یکیشون خطِ لبخند! » فقط چیزی که هست، یک رابطهی سالم که برایش زمان گذاشته شود. این از آن سرمایهگذاریهایی است که میارزد مثل باغ پسته!
از همسایگی با سایهات خوشم. از تهنشین شدنت در قسمتی از خودم، آنجا که شب در رختخواب، احساس میکنم چیزی درونم اضافه شده، چیزی که قبلاً نبوده، خوشم! از طی کردن مسیر عادت بهت، خوشم. از زمانی که موظف میدانم برایت بگذارم، خوشم. از آشنا شدن با عطر مورد علاقهات، لباسهای مورد علاقهات، مدل موهای مورد علاقهات، قهوهی مورد علاقهات، موسیقی مورد علاقهات، کافه، خیابان، حتی صندلی مورد علاقهات، خوشم. باران میبارد. گمانم از قدم زدن با تو زیر باران هم خوش باشم. از سرما خوردن کنارت، از شنیدن نِغ و نوغهایت بر اثر خستگی یا عصمت، از دویدن تا رسیدن به سایبانی، چیزی، از بخشیدنِ کاپشنم به تو، از پَر کشیدنِ بالهای حوصلهام در آسمانِ توجه به تو هم خوشم.
ساعتِ رُندیست: « ۱۳ : ۱۲ » دقیقه. گمانم جایی مشغولی. گمانم منتظری. گمانم دنبال چیزی میگردی. گمانم داری ترانهای چیزی هم گوش میدهی مثل الانِ خودم!
خوشحالم چون باز نوشتم. باز با خودم خلوت کردم. منتها انگشتانم دیگر زور ندارند. نقطه میگذارم شاید تا « بَعدی » دیگر که بهانهای جور شد برای یک پَرِشِ کوچک به سمت تو.