

میگفت: « گردنت بوی بهت میده... » با نفس عمیقی که معنای ادبیاش، سهنقطه بود و از لحاظ احساسی، احتمالا یعنی: « خیلی بهت حس دارم! » حالا این حس میتواند معنای محاورهای در رابطههای بین دختر و پسر یعنی : « من اوکیام... » میتواند هم همان معنای « دوستت دارم و... » که گمانم تهش قرار است به همان نتیجهی بالا ختم شود.
البته احتمالش هم میرود بوی عطرم، بهشت را برایش یادآور میشد؛ همانی که بهش هدیه دادم: « اِسترانگِر ویت یو » و اکنون احتمالا در گذر زمان، رنگ و بوی بهشتش، تغییر کرده که نمیخواهد جایی که من هستم، باشد.
جالب است الان اتفاقی فهمیدم دقیقا یک ماه از روزی که در همین ساعتها، قصد قدم زدن در پارک ملت را کردم میگذرد ولی توان بیش از چند قدم، همراهی باهش را نداشتم و کج کردم سمت خانهمان؛ با « مدار صفر درجه » در دستم. و الان با یک فلاسکِ چاییِ دونفره در یک دستم و با دیگری، در یادداشتهای گوشیام، دارم مینویسم و تقریباً در یکسومِ پایانی پارک هستم.
هوا، عجیب دونفره است. از آنهایی که دستها نیازی به گم شدن در جیب کاپشن را ندارند. با گوشِ راستم، « lili _ Aaron » را گوش میدهم و این، برای شنیدن صدای غارغار کلاغها، مانعی نیست. انگار عید است؛ با اینکه بلوزم مشکیست و قدمهایم برای رسیدن، عجلهای ندارند. حیف که طبیعت° این را نمیفهمد.
صبح که داشتم برای کار، حاضر میشدم، مادرم پرسید: « چرا دیگه فلاسکِت رو نمیبری با خودت؟ » لحنش دوستانه بود اما من توانِ همراهی باهش را نداشتم. مانند الان که مغزم توان رودررویی با دلم را نداشت که میگفت: « گُشنَته، برو خونه! » جایی که هستم، انقدرها بَدَک نیست اما جای دلم... سرجایش نیست. مدتهاست از خیلی چیزها فاصله گرفتهام: از واقعیت، از نوشتن، کلمات... از صداقت. البته الان هم دارم صادقانه مینویسم اما منظورم چیز دیگریست. دو سنگینی، بدجور روی دلم سایه انداختهاند: یکی تنهایی و دیگری، این روزهای مات و بیرنگ. اگر یک درصد خود را نویسنده میدانم، موظفم از واقعیتهایی که بر من میگذرند، بنویسم اما من، فرار را ترجیح دادم که بَد مورفینی است.
این یک اعتراف را هم بکنم و بروم: « احتمالا همینها را هم دارم برای جلب توجه مینویسم! » نمیدانم منظورم از نوشتنش چه بود. گمانم حسی بود زاییدهی درگیریِ بین مغز و قلبم. شاید همان « من ».
گیجتر شدم، نیتم از نوشتن° این نبود.