ویرگول
ورودثبت نام
علی شیخ بهایی
علی شیخ بهاییهیچ نمیدونم برای چی مینویسم
علی شیخ بهایی
علی شیخ بهایی
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

واج آرایی با حرف ب به مناسبت روز بابا

بازی با بابا بیشتر از بازی بود؛ بیشتر از بُرد، بیشتر از باخت. بازی با او همچون برگی از بهار بود که باد آن را بی‌دریغ به سمتم می‌آورد؛ هم سبک، هم سنگین، هم ساده، هم پیچیده. آن روز، بابا با برق خاصی در چشمانش به بازی رضایت داد؛ بازی‌ای که بعدها در بایگانی ذهنم به بزرگ‌ترین بازتاب بچگی بدل شد.

بابا ابتدا به بالش‌ها اشاره کرد. بالش‌هایی بر بستر زمین، بی‌نظم و بی‌قانون. با بردباری خاصی گفت: ببین بازی اینجا شروع می‌شه. برنده کسیه که بهتر بجنگه. بی‌حرف بالش را برداشتم. بازی آغاز شد. بالش‌ها بین ما پرتاب می‌شدند؛ گاهی به بالا، گاهی به پایین، گاهی به سمت بابا، و گاهی به بیراهه‌ای دور. بابا با بداهه‌بازیِ خاصی بالش را با بُردباری به سمتم می‌انداخت و می‌گفت: ببین، یا ببر یا بباز، اما باید بجنگی! من هم با بغضی خفیف، بالش را به سمتش پرتاب می‌کردم و او هر بار با بادی به غبغب، بالش را پس می‌داد.

بعد از بمباران بالش‌ها، بابا بازی جدیدی به راه انداخت. گفت: بیا بریم بخش دوم. برو بالش‌ها رو بیار ببینیم چندتا جمع می‌کنی! با بیزاری بلند شدم. بالش‌ها به بسترهای دوردست پرتاب شده بودند. بابا با بی‌خیالی، بُردش را به رخ می‌کشید. بالش‌ها را جمع کردم، اما هر بار که بازمی‌گشتم، بالش‌ها به بهانه‌ای به باد می‌رفتند. بابا با برتری ظالمانه‌اش فقط لبخند می‌زد.

آخرین بخش بازی اما اوجِ داستان بود؛ بازی با چشم‌های بسته. بابا با برقی در چشم‌هایش گفت: ببینم بدون دیدن چطور می‌خوای ببری؟ بیا ببینم می‌تونی یا نه. چشم‌هایم را بستم. بدون دیدن باید بالش‌ها را پیدا می‌کردم. بی‌وقفه به سمت جلو دویدم اما بابا بالش‌ها را به‌طور بی‌رحمانه‌ای به جهات مختلف پرتاب می‌کرد. بالش‌ها به بالا می‌رفتند، به پایین می‌افتادند، به بَر و بیراهه می‌رفتند. من در تاریکی، بی‌خبر از همه‌چیز دنبالشان می‌دویدم و آنها را لمس می‌کردم. بابا با بازوهای پر از باور و برنده‌ای بی‌چون و چرا لبخند می‌زد و در سکوتِ بازی‌اش بر قدرتش می‌افزود.

بالش‌ بازیِ بابا با بی‌پروایی به بیداد بُرد او بدل شده بود؛ بسان بمبارانی بی‌بدیل، بی‌وقفه، بی‌پروا؛ بالش‌ها به بالا، به پایین، به بَر و به بیرون می‌لغزیدند و بازی به بهانه‌ی بُرد به پایان رسید.

وقتی بازی تمام شد، بابا مرا در آغوش گرفت. بوی تلخ‌وشیرین عطرش به مشامم رسید و زمزمه کرد: ببین، بازی برای بردن نیست، برای با هم بودن است.

امروز دیگر بالش‌ها همان بالش‌ها نیستند، بابا هم همان بابا نیست. اما بازی‌های بی‌پایان آن روزها هنوز هم در بند خاطرم باقی‌اند. خاطراتی که شاید در نگاه اول فقط بازی به نظر بیایند اما در حقیقت بازیِ زمان بودند.

بابابالشروز پدرجوراب
۱۶
۰
علی شیخ بهایی
علی شیخ بهایی
هیچ نمیدونم برای چی مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید