واقعیت همیشه اون چیزی نیست که تو ذهنت ساختی!

گاهی اوقات انسان برای این که وجدانش رو راحت و شرایط رو برای خودش مساعد کنه یا حتی از روی علاقه به کسی یا چیزی سعی می کنه که تصاویری خلاف واقع از محیط اطراف بسازه و دقیقا به همین علته که هیچ معتادی پیدا نمی کنین که باور داشته باشه معتاده و همه ی دزدهای دنیا هم دلایلی برای کارشون دارن که ثابت می کنه کار درستی دارن انجام می دن. با چند تا مثال اهمیت این ماجرا رو براتون شرح می دم.

1 - سالها قبل من یک دوستی داشتم که دانشجوی پزشکی یکی از معروف ترین دانشگاه های کشور بود و از قضا خیلی هم باهوش بود و همچنین خانواده ی خیلی معروف و موفقی داشت. من و این دوستمون توی یک کافه که پاتوق مشترک هر دومون بود آشنا شدیم . اونایی که کافه نشینی یا پاتوق بازی کردن می دونن که پاتوق ها کم کم تبدیل به خونه ی دوم طرف میشن و آدم های اونجا هم حکم نزدیک ترین دوستات رو پیدا می کنن و وای به روزی که آدم تنهایی باشی دیگه تقریبا میشه همه ی زندگیت.

به علت تنهایی یا هر دلیل دیگه ای بعد از یک مدتی این دوست من رسما شده بود پزشک پاتوقی ، یعنی یک دکتر دکتری به خیک این بنده خدا می بستن که بیا و ببین. کم کم بنده خدا که هنوز 3 سالم از درسش نگذشته بود باور کرد که هم خودش خیلی پزشک معروف و معتبریه و هم خیلی دوستان و اطرافیان فرهیخته ای داره که شان و منزلت حضرت والا رو درک می کنن و احترام فراوون برای وی قائل میشن. بنده خدا یقین کرده بود که یک متخصص حاذق شده و پس کم کم برای این که این تصویر رو بزرگ و بزرگ تر کنه شروع کرد به تعریف کردن از عمل های جراحی که انجام میده و درمان هایی که به نام ایشون در دنیا ثبت شده و اینکه الان جهان باید به ایشون بباله.

الان سالها از اون ماجرا میگذره و دیگه نه پاتوقی مونده و نه رفقایی که تصویر کاذب از کسی بسازن ولی دکتر قصه ما هنوز تو غرور موفقیت های خیالی داره زندگی می کنه بدونه اینکه بدونه در جامعه ی واقعی پزشکان آیا اصلا جایگاهی داره؟ حتی اخیرا از یکی از دوستان شنیدم که درسش رو هم ناتموم گذاشته.

2 - یک دوست مهندس معمار دارم که چند تا جایزه بین المللی برده و دستی به قلم داره و به نظرم من آدم بزرگیه ولی به دلیل محله ای که اونجا به دنیا اومده و بزرگ شده و همچنین به دلیل شرایط خانوادگی سختی که داشته همیشه دوستان عجیب غریب و بعضا لمپنی داشته .

همیشه این موضوع این آدم برای من علامت سوال بزرگی بود تا این که یک روز دل رو به دریا زدم و گفتم بزار بپرسم ببینم ماجرای این دوستاش چیه ؟ شاید باور نکنین بنده خدا یک تصاویر غیر واقعی از دوستاش داشت که مرغ پخته هم از تو دیگ بلند میشد یک نگاه عاقل اندر سفیه به تو می انداخت و دوباره می خوابید. مثلا تئاتر های روشن فکری می بردشون ، گالری نقاشی می برد در حالی که اون بیچاره ها هم داشتن عذاب می کشیدن توی تئاتر یا توی گالری.

بالاخره کاشف به عمل اومد که چون رفقای مطیعی هستن و دوست من هم دوستان دیگه ای نداره یکی رو داره جای قطب الدین صادقی تو ذهنش فرض می کنه و اون یکی رو جای مودیلیانی و خوب داره با اون آدم های خیالی زندگی می کنه نه با واقعیتی که هستن.

این یکی دیگه الان خدا رو شکر عاقبت به خیر شده و نه تنها دوستانی هم طراز خودش داره بلکه خیلی هم آدم موفق و به نامی تو فضای معماری کشور شده.

3 - تو یک شرکتی یک مدت کار می کردم که یک مدیری داشتیم از فرنگ اومده ، اتو کشیده و خیلی خوش رو و خوش سخن و بسیار ثروتمند ، این مدیر محبوب کم کم برای همه ی ما تبدیل به یک بت شده بود ، آدمی که رو پای خودش وایستاده تا به اینجا رسیده و انقدر از سختی هایی که توی کارش توی بزرگترین کمپانی های دنیا کشیده و نبردهایی که داشته و پیروز بیرون اومده برای ما تعریف کرده بود که اگر می گفت ماست سیاهه من می زدم تو دهن اونی که نقیض این جمله رو میگه. تا اینکه اتفاقی توی یک جمع با یک آشنای قدیمی مدیر محبوب روبرو شدم و این بنده خدا شروع کرد برای من شرح دادن اصل ماجرا و واقعیت و اینکه قهرمان قصه ی من بیشتر یه ضد قهرمانه تا قهرمان واقعی.

بعد از این شوکی که بهم وارد شد انگار چشمام باز شد یعنی از اون روز به بعد دیگه واقعیت رو می دیدم تا تصویر کاذب خودم رو ، تازه فهمیدم که دارم تو یک شرکت شکست خورده کار می کنم که مدتهاس هیچ پروژه ای نداشته و حتی چشم اندازی هم به موفقیت نیست و مدیر محبوب ما هم چون ثروت فراوونی داره یک عده مجیز گو دور خودش جمع کرده که باعث شدن خودش هم تصویر درستی از شرایط اطراف و حتی خودش نداشته باشه.

مخلص کلام اینکه گاهی اوقات من و شما مثلا به یک رئیس جمهوری علاقه مند میشیم و دیگه گوش و چشممون رو به روی واقعیت های اون آدم می بندیم و هرکی هم بگه بابا به خدا اشتباه کرده و یا داره اشتباه می کنه رو می خوایم خفه کنیم اما اگه کمی از تصویر ذهنی خودمون فاصله بگیریم همه چیز رو واقعی تر می بینیم.

ارادتمند

علی علائی