
شاید اولین مسئلهٔ ما با اگزیستانسیالیسم تلفظ نامش باشد؛ اما این مکتب پا را از فلسفه فراتر میگذارد و به زندگی ما وارد میشود، درست وقتی زیر بار مصائب دستوپا میزنیم. شکست عشقی، اهمالکاری، حسرت، وسواس، افسردگی، احساس پوچی... اگزیستانسیالیستها ادعا میکنند برای همه این چالشها توضیحی دارند. و گاهی که متوقف میشویم تا از خود بپرسیم آیا امیدی به رهایی هست، گرمای صدایشان در گوش ما میپیچید که زمزمه میکنند: "تو آزادی!"
اما آیا واقعاً ما آزادیم؟
یک ابزار، مثلاً یک بیل را تصور کنید. ماهیت بیل حتی پیش از ساخته شدن مشخص است: ابزاری برای خاکبرداری. اما انسان چنین نیست. بنا بر فلسفهٔ اگزیستانسیال، انسان بیآنکه ماهیت یا هدفِ از پیش تعیین شدهای داشته باشد پا به هستی میگذارد و مجبور است راه خودش را پیدا کند.
اگزیستانسیالیستها معتقدند "هستی بر ماهیت مقدم است" که یعنی انسان ابتدا به وجود میآید و بعداً خودش ماهیتش را میسازد و هدفش را تعیین میکند. علاوه بر این، هیچ چارچوب عقیدتی از پیش تعیین شدهای نمیتواند راهنمای انسان باشد و این خود فرد است که از طريق انتخابها و اعمالش، معنا و باورهایش را خلق میکند.
اگزیستانسیالیسم در دهۀ ۱۹۴۰ توسط فیلسوفانی مثل ژان پل سارتر مطرح شد و به سیاست، ادبیات، سینما و همینطور روانشناسی راه پیدا کرد؛ البته باید ریشههای این مکتب فلسفی را در حداقل صدسال پیش از تاریخ ذکر شده و در آثار کییرکگور و نیچه جستجو کرد.

یک وضعیت خیالی را تصور کنید: کشوری به اشغال درآمده است. منابع غارت میشوند، مردم مورد ستم قرار میگیرند و نیروهای اشغالگر از هیچ بدی فروگذار نیستند. مردم کشور به فجیعترین شکل کشته، معلول یا تحقیر میشوند و اوضاع اقتصاد افتضاح است. حالا فرض کنید یک آدم بختبرگشته به جرم دزدیدن یک قرص نان گرفتار سیاهچال شده و حتی دست و پایش را بستهاند. تصور کردید؟
حالا تصور کنید ناگهان یک فیلسوف در مقابل این فرد بیچاره ظاهر میشود و میپرسد: "چرا نشستی؟ پس انجاموظیفه چی میشه؟ چرا فروگذار میکنی؟ مگه نمیدونی انسان تحت هر شرایطی کاملاً آزاده؟ نه دیگه نگو شرایطت بده… بد هم که باشه باز تو آزادی که انتخاب کنی چه رویکردی در مقابل وضعیت خودت و دیگران اتخاذ کنی. پس پاشو ادا در نیار!"
شاید این مثال اغراق شده به نظر برسد؛ اما رویکرد اگزیستانسیالیسم در قبال آزادی و مسئولیت کمتر از این نیست. اگزیستانسیالیستها معتقدند "انسان محکوم به آزادیست" و تنها یک آزادی ندارد: "اینکه آزاد نباشد." به معنی اینکه ما تحت هر شرایطی آزادیم و مسئولیت همۀ انتخابهایمان به عهدۀ خودمان است.
از نظر اگزیستانسیالیستها پوچی از برخورد انسان با جهانی حاصل میشود که هیچ معنای ذاتی یا هدف از پیش تعیین شده ندارد. وقتی نیچه "مرگ خدا" را اعلام میکند منظورش فروپاشی ارزشهای قبلی و نبود معناست. کامو تأکید میکند که پوچی نبود معنا نیست؛ بلکه جستجوی معناست در جهانی که نسبت به این خواست بیتفاوت است. اما در اگزیستانسیالیسم آگاهی به پوچی به معنی ناامیدی نیست؛ بلکه انگیزهای است برای خلق معنا و اصیل زندگی کردن.
کامو در "افسانۀ سیزیف" ما را با موجودی روبرو میکند که مجبور است سنگی عظیم را بالای یک کوه ببرد؛ اما هر بار قبل از رسیدن به قله، سنگ به پایین غلت میخورد و روز از نو و روزی از نو. در نهایت سیزیف با آگاهی و پذیرش بیهودگی کارش بر سرنوشت چیره میشود و خود را آزاد مییابد. سیزیف اینچنین علیه پوچی میشورد و به شادی میرسد.
در زندگی روزمره نیز میتوان احساس بیهودگی پس از یک موفقیت بزرگ یا احساس ملالِ مداوم را نمونهای از تجربۀ پوچی دانست؛ قبلاً در جستار "دختری که گذاشت حوصلهاش سر برود" در مورد ملال نوشتهام.

آیا همیشه با یک اضطراب عمیق و وجودی درگیرید؟ آیا هنگام گرفتن تصمیمات مهم مثل انتخاب شغل، ازدواج یا مهاجرت این اضطراب تشدید میشود؟ تبریک! از نظر اگزیستانسیالیستها شما آدم بیدار و در شُرُف رشدی هستید. نگرانی اگزیستانسیال دلیل مشخصی ندارد؛ بلکه ناشی از آگاهی به آزادی بیحد و مسئولیت انتخابها است: ترس از روبهروشدن با این حقیقت که هیچ ساختار ازپیشتعیینشدهای نیست که زندگی ما را هدایت کند. هایدگر میگوید در این حالت، «جهان در تمامیتش فرو میریزد» و انسان با «هیچ» مواجه میشود.
اما پاسخ اگزیستانسیالیسم به این نگرانی یا اضطراب چیست؟ اصیل زندگی کردن. اصالت یعنی بهجای فرار کردن و پیروی کورکورانه از «دیگران» آزاد بودن و مسئولیتش را بپذیریم. هایدگر این فرار را با اصطلاح "Das Man" توصیف میکند که میشود به "جمع بیچهره" ترجمهاش کرد.
وقتی یک انسان از زیر بار مسئولیتش شانه خالی میکند و آزادیاش را آگاهانه انکار میکند، از نظر اگزیستانسیالیستها، دچار یک نوع خودفریبی شده است. داستان حکومت ظالم و قعر سیاهچال را بیخیال؛ حتی اگر در یک رابطۀ سمی هستید و کات نمیکنید یا اگر از شغل مزخرفتان استعفا نمیدهید چون مدعی هستید "چارهای ندارم" هم فرقی ندارد. هر گونه سلب مسئولیت اینچنینی همانا و دچار شدن به بدایمانی هم همانا. بدایمانی یعنی تظاهر به بیاختیاری و مقصر دانستن سرنوشت، جامعه، ژن یا غیره. در مقابلِ بدایمانی زندگی اصیل قرار دارد که به معنی پذیرش مسئولیت و خلق ارزشهای شخصی است.

اگزیستانسیالیسم آزادی انسان را مطلق میداند اما میپذیرد که این آزادی در مرزهای فکتیتی اتفاق میافتد. بهعنوانمثال کسی نمیتواند انتخاب کند در چه خانوادهای به دنیا بیاید؛ اما آزاد است انتخاب کند در مقابل وضعیت خانوادگیاش چه رویکردی اتخاذ کند. در اینجا ما با یک تنش بنیادین موجه میشویم: تنش میان "آنچه به ما داده شده" و "آنچه خود میسازیم".
اگزیستانسیالیستها میگویند حاصلضرب هیچکس با شرایطش صفر نیست؛ چون شرایط هیچکس صفر مطلق نیست. وقتی به فکتیتی استناد میکنیم تا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم در واقع از اصالت دور و به بدایمانی نزدیک میشویم. محدودیتها واقعیاند اما انتخابِ واکنش با ماست.
فیلسوفانی مثل سستانسیالارتر، نیچه و هایدگر پایهگذار مکتبی شدند که بعدها توسط کسانی مانند "رولو می" و "یالوم" تبدیل به یک رویکرد درمانی شد. رواندرمانی اگزیستانسیال، برخلاف بسیاری از روشهای دیگر به دنبال بررسی گذشتۀ فرد و ریشهیابی مشکلات وی نیست. این روش درمانی روی آینده، آزادی و مسئولیت فرد تمرکز دارد.

اروین یالوم در کتاب "رواندرمانی اگزیستانسیال" از چهار ترس یا نگرانی غایی بشر بهعنوان منشأ تعارضات درونی انسان نام میبرد. این ترسها اغلب ناخودآگاه هستند اما میتوانند باعث ایجاد اضطراب در زندگی روزمره شوند. این چهار ترس عبارتاند از:
ترس از مرگ: ترسناکترین پدیدۀ زندگی مرگ است؛ این ترس تنها ناشی از لحظۀ مرگ نیست. ما میدانیم که زمان محدودی داریم، جاودانه نیستیم و ممکن است قبل از رسیدن به نتیجه نیست شویم. این ترس میتواند در زندگی روزمره نمودهای مختلفی پیدا کند؛ بهعنوانمثال وقتی اهمالکاری میکنیم در واقع داریم واقعیت فناپذیر خود را انکار میکنیم. یا وقتی به دنبال رسیدن به کنترلگری مطلق (روی افراد و اتفاقات) هستیم شاید میخواهیم با ایجاد یک احساس تسلط کاذب، بیاختیاری در برابر مرگ را انکار کنیم.
ترس از آزادی: همانطور که گفتیم اگزیستانسیالیستها معتقدند انسان مطلقاً آزاد است؛ اما همین آزادی با خودش مسئولیت و در نتیجه نگرانی به همراه دارد. بهترین مثال برای این نوع ترس پیروی کورکورانه از سنتها یا دیگران است. وقتی رشتهای را انتخاب میکنید که پدر و مادرتان برایتان پسندیدهاند، البته که در حسرتهای آینده میتوانید دست به خودفریبی (بدایمانی) بزنید و بگویید "این بلایی بود که پدر و مادرم به سرم آوردند".
ترس از تنهایی: حتی وقتی در جمع خانواده یا دوستان هستید احساس میکنید تنهایید؟ خب واقعاً هستید. شما در تجربۀ وجودیتان با هیچکس شریک نیستید و نمیتوانید بشوید. تنهای تنها، این فقط خودتان هستید که دنیایتان را میسازید. وقتهایی که انتظار دارید بقیه شما را "درک کنند" احتمالاً در دام انکار این واقعیت افتادهاید.
ترس از بیمعنایی: اگر این دنیا معنای خاصی ندارد پس ما برای چه باید اینقدر تلاش کنیم؟ اگر هدفی برای انسان تعیین نشده پس سرنوشت زندگی ما چه میشود؟ این پرسشها ناشی از "اضطراب وجودی" هستند. کامو میگوید پوچی از برخورد دو چیز به وجود میآید: الف) نیاز ما به معنا. ب) بیتفاوتی جهان نسبت به این نیاز. یک مثال شایع برای این ترس میتواند احساس پوچی بعد از موفقیت باشد؛ ممکن است با تلاش فراوان خانه و اتومبیل دلخواه خود را بخرید یا ازدواج و مهاجرت کنید؛ اما باز حس کنید چیزی کم است.

ما با آگاهی به این ترسها میفهمیم اضطرابمان تنها از مسائل روزمره مثل تمام شدن پول یا دعوا با همسر نیست؛ بلکه ریشهای عمیقتر در وجودمان دارد. رواندرمانی اگزیستانسیال بهجای تجویز مسکن و کاهش موقت دردها به درمانجو پیشنهاد میکند با ترسهایش روبرو شود و از آنها برای رشد استفاده کند.
سیاهچال ابتدای مقاله را یادتان هست؟ همانجا که یک نفر در قعر گرفتاری، توسط یک فیلسوف فضول خفت شده بود؟ حالا تصور کنید ناگهان چهار پنج فیلسوف دیگر برای کمک به آن فرد و کیش کردن فيلسوف فضول ظاهر شوند.
احتمالاً فیلسوف کمونیست خواهد گفت، آزادی بشر در شرایط سرمایهداری و نابرابری یک توهم است. از نظر کمونیسم، هستی انسان در بستر روابط تولید شکل میگیرد و نه صرفاً از طریق انتخابهای فردی.
فیلسوف فمینیست هم اگزیستانسیالیسم را به دلیل تمرکز بر سوژهٔ مردانه و نفی سرکوب ساختاری علیه زنان مورد انتقاد قرار خواهد داد.
پستمدرنها هم که اصلاً به هویت یکپارچه و اصیل معتقد نیستند و کلاً "اصالت" را افسانه میدانند.
و البته که هر مکتب فکری انتقاد خودش به اگزیستانسیالیسم را خواهد داشت. این طبیعت فلسفه است و هیچ آدم عاقلی ادعا نمیکند که میتواند همه واقعیت را باتکیهبر مکتب فکری مطلوبش توضیح دهد.

انسان تشنۀ معناست و به دنبالش گِرد جهان میگردد و در نبودش به پوچی میرسد. اما فیلسوفان اگزیستانسیال همواره به بشر گوشزد کردهاند که آب در کوزه است و تو خود خالق معنای خویشی. این مکتب آزادی را دارایی بیچونوچرای انسان میداند و تأکید میکند که این دارایی عظیم با مسئولیتی خطیر همراه است. اگزیستانسیالیستها منکر تأثیر جور زمانه بر زندگی ما نیستند؛ بااینحال معتقدند به تعداد انسانها راه رسیدن به رستگاری وجود دارد. رواندرمانی اگزیستانسیال نیز کوشش دارد تا از طریق روبرو کردن انسان با خود، به او کمک کند تا از سیاهچال ترسهای بنیادین رها شود و به شکوفایی دست یابد.
اما همین تأکید فراوان بر آزادی و انتخاب، تیغ از نیام منتقدان نیز بیرون میآورد؛ زیرا چنین رویکردی میتواند نقش شرایط و محدودیتهایی که خارج از اختیار انساناند را کمرنگ جلوه دهد. طرفه آنکه، باوجود نقدهای گوناگون، تأثیر عمیق اگزیستانسیالیسم بر فلسفه، روانشناسی و شیوۀ فهم انسان از خود و جهان انکارناپذیر است.
اما آیا شما، خوانندۀ گرامی، انسان را بیشتر آزاد میدانید یا تسلیم شرایط؟ به قسمت نظرات بشتابید و چراغ گفتگو را روشن کنید.