ویرگول
ورودثبت نام
بیتا علی نیا
بیتا علی نیادر زیر چادر مشکی، باروپوش سفید، درنیایی صورتی آذین بسته به کتاب، شعر و احساس، تنهایی سفر می کنم.... _Alinia♡
بیتا علی نیا
بیتا علی نیا
خواندن ۱ دقیقه·۸ ماه پیش

باید چاره ایی بی اندیشیم برای کلمه ای به نام غیرت...

وسط گرمای ظهر، زیر شلاق‌های آتشین خورشید، توی کوچه‌های خراب‌شده راه می‌رفتم. از کنار خونه‌های خالی رد می‌شدم. نگاهم که به هر خونه می‌افتاد، حاله‌ای از عشق و محبت خانواده‌ای رو می‌دیدم که دیگه نبودند؛ ولی انگار آجرهای تکه‌تکه‌شده، امانت‌دار این عشق بودن.

یهو صدای انفجارهای پشت سر هم و گلوله‌هایی که هرکدوم مرگ کسی رو با خودش داشتن، منو به صحنه‌ی غمگین شهر برگردوند.

خرمشهر خالی شده بود. چیزی از شهر نمونده بود. همه‌ی خیابون‌ها داشت می‌افتاد دست عراقی‌ها. توی اون گرما، هر باری که بادی میون خرابه‌ها می‌پیچید، گردی از جنگ و فداکاری روی چادرم می‌نشست.

صدای رگه‌شده‌ی فرماندهی، توی اون همهمه، منو سمت خودش کشوند... وای... جنازه‌ی یه دختر ایرانی داشت می‌افتاد دست عراقی‌ها... چه‌ها که نکردند نجیب‌زاده‌های ایرانی؛ حتی اجازه ندادن نگاه کفار به اون جنازه بیفته.

سردی قطره‌های اشک روی دستام، از اون خواب تاریخی بیدارم کرد.

بیدار شدم... در دنیایی که یه سری صیاد، با فریب و نیرنگ، الماس‌ها رو برهنه کردن.

این روزا کسی از صیاد حرفی نمی‌زنه... همه برای الماسِ صیدشده گریه می‌کنن.

دریغ از اینکه کسی بپرسه چی شد از اون صدای رگه‌شده و غیرت حک‌شده روی دیوارهای خرمشهر، حالا متجاوزان به ناموس مردم موندن؟

یکی به فرزندی از مادرمان ایران... یکی هم به قداستی به نام زن آن‌سوی دنیا...

باید چاره‌ای بیندیشیم... نه برای الماس‌ها، این‌بار برای کلمه‌ای به نام غیرت؛ به وزنی به اندازه‌ی هزاران شهید دفاع.

_Alinia♡

خرداد1404

زنمردایرانتجاوز
۱
۱
بیتا علی نیا
بیتا علی نیا
در زیر چادر مشکی، باروپوش سفید، درنیایی صورتی آذین بسته به کتاب، شعر و احساس، تنهایی سفر می کنم.... _Alinia♡
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید