رویا سادات حسنی·۱ روز پیشپلاک بی نام | قسمت دومضربه دوم که به در خورد، یوسف یک قدم عقب رفت. روشا همانجا ایستاد. دستش روی قبضهی کلت مانده بود...
سوسن چراغچی·۱ روز پیشنسل جدیدی از مردانهوا خیلی گرم و شیشه های ماشین پایین بود.در یک ظهر داغ تابستان، خیس عرق و کلافه از گرما و ترافیک سنگین و این چراغ قرمز طولانی، متوجه کل…
m_22887494·۷ روز پیشداستان ظهور.#داستان_ظهور ۹💠لشکری که در دل زمین فرو میرود ...🔹امشب، شب چهاردهم «مُحرّم» است و آسمان شهر مکه مهتابی است. چهار شب از ظهور امام زمان می…
reyhane sadeghpour·۷ روز پیشقتل در باران 🌧️ساعت سه نیمهشب بود.باران شدیدی به پنجرههای اداره پلیس پاریس میکوبید.بازرس مگره چترش را برداشت و بدون اینکه حرفی بزند، سوار ماشین شد.جسد…
SVWR·۱۲ روز پیشعواقب انتخابت را زندگی کن### بخش دوم: قانونِ گرگها. دوستان حمایت کنید بریم برا بخش سوم داستان امیدوارم تا الان خوشتون اومده باشه…
میخک سفید·۱۲ روز پیشیازدهمرد به سختی چشمانش را تلوزیون گرفت و ما را نگاه کرد_چیزی میخواین ؟سالار دستش را روی پیشخوان شیشه ای گذاشت ،که رویش خاک گرفته بود_میخواستیم…
ارغوان صفاپور·۱۳ روز پیشدو قدم تا سوختنقسمت چهارم . دستهایم یخ کرده بود.با خودم تکرار میکردم:«فقط یه سوءتفاهمه… فقط یه سوال میپرسن و ولم میکنن…»اما حتی خودم هم باورم نمیشد.ب…
حسن اسکندرزاده·۱۳ روز پیشنفوذیاو همانطور که در حال چرخیدن بود از کنار گلهای رز رد شد. ایستاد و چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید و آنها را بو کرد. وقتی چشمهایش را باز ک…
سایه·۱۵ روز پیشآسانسورزن با کیسهخرید وارد آسانسور شد و دکمه را فشرد. در همان لحظه همسایهی طبقهی هفتم، بیصدا خودش را لای در جا داد. سلام کوتاهی رد و بدل شد و…
حسن اسکندرزاده·۱۵ روز پیششانسنگین نشسته بود که یکی از آدمرباها نفر وسطی را صدا زد. او رفت و در را بست. چند ثانیهای که گذشت وقتی مطمئن شد که آنها دور شدهاند. پشت در ر…