
آخرین نفسِ الکس پارکینسون مخلوطی از کلیشه و هیجان است که شکلِ تعمیق یافتهی آن در ژانری نوظهور برای سینما اتفاق میاُفتد. فیلمی که از همان سکانسهای ابتداییاش مشخص میکند ما با چه دِرامی طرف هستیم امّا چیزی که منِ مخاطبِ جدّیِ سینما را دُچار به ادامه دادنِ آن میکند، همان شکلِ نوظهوری است که بقاء سینما را به حضورِ چهرههایی مانند: وودی هرلسون مُحتاج کرده. در این شکل ما بازیِ خوبی از هرلسون میبینیم. من تعریفی از بازیگری دارم و آن این است که: بازیگری یعنی تظاهُرِ خوب به بلد بودنِ کاری. این تظاهرِ خوبِ هرلسون است که باعثِ تشکیل تعلیق در اَبعادِ درام میشود و تظاهرِ خوبِ فینیکس در لباسِ یک دیوانه است که ما «جوکر» تاد فیلیپس، را میبینیم و... من وارد بحث آنکه انسانها ذاتاً تظاهر کننده هستند یا خیر نمیشوم چرا که انسانشناسی و جامعهشناسی ویژهای میخواهد امّا لازم میدانم این توضیح را بدهم که: هنر تنها جایی است که انسان میتواند آزادانه تظاهر کند و خیالش از این بابت راحت باشد که کسی مُچِ او را نمیگیرد. این درآمد نیازِ پرداختن به سینمای بعدِ سینما را که مولف قرار نیست درگیر چالش چگونگی تهیهی مکان، صدا و تصویر شود، بلکه باید به چگونگی تبدیل کلیشهها و نوآوری فکر کند؛ توجیح خواهد کرد و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.