
دشمن، فیلمِ میلاد عالمی از بطن یک درام اجتماعی برخاسته که نسبت درستی با بیننده مهاجرش برقرار میکند. اگر هرمونوتیک سینمایی آن را در نظر بگیریم آنچه برخاسته شده و آنچه برخواستهی کارگردان است همسو هستند. با توجه به تئوری فوکو در این باره باید این نکته را متذکر شد که یک درام از دل اجتماعی بیرون میآید که هرلحظه ممکن است بیهویت شود. آنچه قصه را اهمیت میبخشد وقوع داستان غمانگیز خواهد بود که در ادامه آن مهاجرت و قانون گریزی را به همراه دارد. این اصلا مهم نیست که چرا عباسِ مترجم لباسش را بالا میزند و میگوید من کلیهام را فروختهام؛ اما این تذکار به مراتب مهم است که چرا باید کسی کلیهاش را بفروشد تا بتواند به جایی دیگر سفر یا مهاجرت کند. پرسش اصلی که مطرح خواهد شد این است که سینمای اجتماعی در ایران، جدای از بحث وجود خارجی آن، آیا واقعا کارکرد اجتماعی دارد یا صرف شعارزدگیهای سیاسی درام شکل میگیرد؟ ما نمیتوانیم به اتمسفر قصه جامعیت ببخشیم و بعد آن را تعمیم دهیم که اگر من هم جای فلانی بودم آنقدر بوق میزدم تا کشتیگیرِ فراری را لو بدهم و...، واقعیت آن است که سینما در ایران به دو جبهه تقسیم میشود. اول سینمایی که با فرهنگ ایرانی ساخته میشود؛ دوم سینمایی که برای فرهنگ ایرانی ساخته شده است. این دو مقوله قبل از اینکه جامعیت بخشیده شوند باید به این سوال پاسخ دهند که جای فرهنگ در کدام مورد پررنگتر است؟ و...