
بیست و یک ساختهی بهنام بهزادی طبیعتِ درامهای جنایی و پُلیسی را به چالش کشیده. در این درامهاْ بر اساسِ واقعی بودنِ پروندهی موردِ فیلمنامه شده بسیار مهم است در حالیکه میتواند به راحتی غیرِ واقعی بودنِ آن توجیه شود. شادی مختاری در نقشِ یک روانپریشِ جانی تا اندازهای بد بازی میکند که نه خندههایش ربطی به کاراکتر دارند و نه دراز کردنِ دستاش برای معرفی به یک سرگرد در کلانتری. نکتهی محتواییِ فیلمْ دستِ کم گرفتنِ نیروهای زحمت کِشِ پُلیس در به دام انداختن مجرمین و قاتلین است تا حدّی که وقتی مختاری به منشیِ سرگرد میگوید: کاغذ را باز نکن و داخلش را نخوان میبینیم افسر یک کلانتری به حرفِ یک ناشناس گوش میدهد و قوانینِ امنیتی را زیر پا میگذارد. نمیشود کسی یک راست سراغِ رئیسِ کلانتری رود و برای او چیزی بفرستد و گماشتهی سرگرد هم پیش او دستاش بلرزد، نه از روی پُرکاریِ تیروئید. فیلم صراحتاً نیروی پُلیس را محتاجِ رویاهای یک روانپریش کرده و در همین قسمتِ اول نشان میدهد این رویاها هرچند که توهمی هم باشند گوشِ شنوا دارند. بسیار برای من عجیب است که گویی کسی از دوستانشان در مورد کادربندیها و بازیِ مختاری تعریف کرده و آنها هم کامنت او را منتشر کردهاند؟ سینما نمیتواند با سیاه و سفید کردن تصویر و دست به سیاه و سفید نزدن در میزانسن به بیست سال پیش بازگردد و عقبهای را مطرح کند. مسئله تجربهی دیداریِ کمِ بینندگانِ شبکه نمایشِ خانگی نیست که چُنین آثارِ توهینآمیزی را ستایش میکنند؛ مسئله بازی با تجربهی دیداری و ذائقهی بینندگان در شبکه نمایشِ خانگی برای بیجهت مطرح شدن است و...
متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.
ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.